خبر، کوتاه بود و تلخ. زن جوانی در ایران به خاطر آنچه عدم حجاب اسلامی خوانده میشود، با ضربات پیهم به سرش از سوی مأموران امر به معروف در تهران کشته شد. ژینا امینی یکی از هزاران زنی است که در منطقهی پرالتهاب و آشوب ما قربانی استبداد مذهبی و مردسالاری افراطی میشود. اما آنچه مرگ او را از قربانیان بینام و نشان نظام سرکوب مجزا میکند، جرقهی خشمی است که زنان و تمام گروههای سرکوبشده را در سطح منطقه در یک صف و کنار هم قرار داده است. خاصه زنان خشمگین و سوگوار در دو سوی مرزهای سیاسی ایران و افغانستان بیش و پیش از همیشه دریافتهاند که این درد مشترک استخوانشکن را جز عصیان مشترک، دوایی نخواهد بود. گویی ژینا حالا اسم رمز است؛ کلید گشودن دریچهای بهسوی رهایی و گسستن سکوت. ژینا، ندا، فرخنده، رخشانه و… تمام این نامها، امکان احضار حقیقت به لحظهی اکنون است. دالان عبور از استیصال به سوی امید در میان زنان و همگانی که از ستم و سرکوب ساختاری به ستوه آمدهاند.
زنان ایران چهل و چهار سال است که در برابر طالبان ایرانی با هستوبودشان ایستادهاند. رویکرد نظام جمهوری اسلامی و امارت اسلامی در قبال زنان دو روی یک سکهی پوسیده و منسوخ است. چنانچه طالبان بارها در بیانیهها و مواضع رسمیشان از سیاستهای انزجارآور جمهوری اسلامی در سرکوب گروههای اجتماعی پیشرو بهویژه زنان، کارگران و دانشجویان حمایت و تبعیت کرده است. تا اینجا هر دو نظام با ارجاع به آنچه احکام شریعت مینامند زنان را به یوغ و بند کشیدهاند. قوانین ضدانسانی و بدوی امارات اسلامی و جمهوری اسلامی، اساسیترین حقوق زنان را به گونهی ساختاری سلب کرده است. بر اساس نظام فکری و دستگاه اخلاقی این دو جریان مردسالار و ایدئولوژیک، وابستگی، نابرابری و فرودستی تحمیلی به واسطهی نقشهای جنسیتی به زنان در حوزهی زندگی خصوصی و عمومی امری طبیعی و بدیهی است. از اینرو است که طالبان در دو سوی مرز از نخستین ساعات قبضهی قدرت سیاسی به وحشیانهترین شیوهها و شگردها در قبال هرگونه تمرد و سرکشی زنانه چنین متخاصم عمل کردهاند. گواه این همپوشانی و تبانی، تجربهی یکسال پسین زنان در افغانستان زیر سلطهی طالبان است. آنان، آشکارا با تمهیداتی چون تخریب و تحقیر، دستگیری، شکنجه، اعتراف اجباری، تجاوز و اعمال انواع خشونتهای جنسی و روانی بر ضد زنان، عملاً جا پای ولایت فقیه گذاشته اند.
آنچنان که در تجربهی سرکوب ساختاری و آپارتاید جنسی زنان در جوامعی چون افغانستان و ایران مشهود است، به یادآوردن و گفتن از رنج مضاعف تنها به صرف بازگویی تجارب مهم نبوده و نیست. تبادل این رنجها به نوعی مرجعیت بخشیدن به این حقیقت است که تجربهی زنانه میتواند (برخلاف قرائتهای مردسالارانه و مسلط) مبنای قرابت انسانی بر اساس اشتراک مادی و به تبع آن تلنگری برای مبارزه باشد. همچنین ارجاع به این تجربهها، میتواند سطح سرخوردگی و ناتوانی را نزد ما بکاهد و نسبتمان با هویت و موقعیت فرودستسازیشدهی تاریخی و جمعیمان را در سطحی وسیعتر روشن کند. روایت رنجهای ما میتواند فاصلهای که مناسبات و مرزهای گفتمان قدرت میانمان ایجاد کرده را محو کند. ما زنان و دیگر ستمدیدگان به واسطهی انتقال تاریخ تجربهها و دردهای مشترک است که میتوانیم از فشار یأس، اضطراب، سرخوردگی و کرختی شخصی بکاهیم و به نوعی خودانگیختگی، خودیاری و رویکرد انقلابی برای تغییر وضعیت جمعیمان برسیم. ما زنان همزمان که به واسطهی تجربه به خشونت میاندیشیم به واقعیت مقاومت نیز ارجاع میدهیم.
چیزی که اکنون و در این لحظه به آن نیازمندیم، نیرویی برای نبرد با این وضعیت است. ما باید پیش از هضم و استحالهشدن در داغ و سوگ ژیناها، الههها، نداها و فرخندهها و پیش از رویارویی بیواسطه در خیابان، به شکلی از مقاومت مجهز باشیم که از ما در برابر موانع محافظت کند. تجربهی معاصر مقاومت ما زنان در ایران و افغانستان زیر سلطهی طالبان و طلبهها میگوید اگر موج خشم جاری را به سوی تکثیر و تداوم مبارزه مدیریت نکنیم، ممکن است با شدت سرکوبهای ساختاری، زندان، شکنجه و قتل دوباره به چرخهی باطل استیصال و انفعال بیفتیم. ما ضمن بازبینی تاکتیکهای مبارزات کنونی و بومی در آپارتاید جنسی ساختاری، بر دیگر تاکتیکهای پیشگیرانه و مهارکنندهی ساختار ستم در سطح بومی و منطقهای نیز متمرکز و مسلط شویم. به این منظور نیازمند تولید دانش نظری و عملیای هستیم که ما را در بسیج تمام نیروهای پیشرو در هر دو جامعه و جغرافیای سیاسی به هدف تسهیل و تکثیر همراهی و همصدایی با مبارزات جاری مدد رساند. برای مثال سخن زدن از این حقیقت و آگاهی از این واقعیت که هرجا خشونتی است، لاجرم مقاومتی نیز وجود دارد که میتواند رهگشای این مسیر باشد.
ما اکنون به واسطهی تلاقی تجارب و تحلیلمان از الگوهای سرکوب، به صورتبندی نوینی از مسئلهی سرکوب جنسیتی رسیدهایم. ما زنان در سطوحی به این خودباوری دست یافتهایم که خویش را سوژههایی خودبنیاد و صاحب عاملیت و فعلیت بدانیم که از در دوگانهی تقلیلیافتهی قربانی و قهرمان فروکاستنی نیست. سوژهای که بیگمان از دل مبارزه و مقاومت مستقلانهی زنان و بطن همراهی تمام گروههای به حاشیهراندهشده متولد میشود و خویش و تجربهی ستم بر خویش را در امتداد تمام اشکال ستم بر دیگری و تجربهی او درمییاید. با اینحال، ما موانع ذهنی، عینی و روانیای که تروما و ترسهای ممتد در مسیر مبارزه میسازد را نیز میشناسیم. در متن و مناسبات سرکوبگر، ترس، بدیهیترین واکنش انسانی است. خاصه ترس ما به واسطهی زنکشیها و زنبیزاریها و هزینههای جبرانناپذیر و مستمر خویش و خواهرانمان از کابل تا تهران، نیرویی واقعی و مادیای است که میتواند برای هرگونه مبارزه و مطالبهگری بنیادینی بازدارنده و مسدودکننده باشد. اما در نتیجهی دههها تجربهی سرکوب، همزمان تلاش و تهمیدات متکثر ساختار قدرت ایدئولوژیک را در بهرهجویی از ترس به هدف فلجکردن ارادهی عمومی در تحکیم قدرت نیز میشناسیم. به نظر میرسد به نقطهای رسیدهایم که دیگر احساس ناتوانی نکنیم. اعتراضهای گستردهی اخیر زنان نشان میدهد که آنان موفق شدهاند ترس را به سوی خشم و خشم را مبارزهای سازمانیافته کانالیزه کنند.
با تمام تفاسیر، با نگاهی مختصر به شعارهایی چون «نان، کار، آزادی» و «زن، زندگی آزادی» میتوان به وجود رگهای طلایی و انقلابی از خودآگاهی دربارهی همسرشتی و همسرنوشتی آنان دل بست. گویا هر دو بدنهی زنان دربند، در خیابان، تقاطع محکمی را میان تجربه و تحول ایجاد کردهاند و بزنگاهی، فرای سوگ و سکوت آفریدهاند. موقعیتی ویژه که در پی تکانههای شدید کشتار بیرحمانهی ژیناها و تجاوز بر الههها محقق شده است. گویی این بخش از جهان در شرف یک انقلاب است. با تمام این بیم و امیدها و پیچیدگیها، به نظر میرسد که شمارش معکوس فروپاشی یکی از مخوفترین نظامهای استبدادی در منطقه توسط شورش زنان آغاز شده است. زنان خاصه در افغانستان و ایران منبع انباشت خشم مشروعیاند که میتواند انبار باروت انقلاب رهاییبخش باشد.


