پریسا
من معلم هستم، یا بهتر بگویم تا قبل از سقوط نیمروز یک معلم بودم. ولایت نیمروز، اولین ولایتی بود که به دست طالبان سقوط کرد. پس از سقوط زرنج، من و خانوادهام بهسوی کابل حرکت کردیم، با این تصور که کابل پایتخت است و ممکن نیست به این زودیها سقوط کند. وقتی کابل نیز مثل زرنج سقوط کرد، ما مجبور شدیم به نیمروز برگردیم. نیمروز همیشه یک ولایت سنتی بود و زنان حقوق زیادی نداشتند. به هرحال، پس از آمدن طالبان، محدودیتها بر زنان چندین برابر شد. دختران اجازهی رفتن به مکتب و زنان اجازهی رفتن به کار را ندارند. زنان حتا حق ندارند بدون محرم در شهر گشتوگذار کنند. اگر از خانه بیرون شوند، باید لباسهای سیاه و دراز بپوشند.
در چنین شرایطی بود که من و ۳۵ تن از همکارانم در مکتب، تصمیم گرفتیم تظاهرات کنیم. ما هیچ چیز نمیخواستیم جز آزادی، تحصیل و کار. ما برای باز کردن دروازههای مکاتب به روی شاگردانمان به خیابان رفتیم. در اوایل ماه سپتامبر، سه روز پی در پی در شهر زرنج روبهروی ساختمان ولایت رفتیم و تظاهرات کردیم. در روز اول و دوم، طالبان فقط ما را تهدید کردند و هشدار دادند که به خانههایمان برگردیم، در غیر آن هر چه بر سرمان آمد، مسئول خودمان خواهیم بود. اما ما به تظاهراتمان ادامه دادیم. میخواستیم تا قبول شدن خواستههایمان دست از تظاهرات برنداریم. روز سوم تظاهرات، طالبان کمرهی خبرنگاری که عکس میگرفت را شکستند. او را لتوکوب کردند. من و چند زن معترض فرار کردیم، اما مستقیم به خانههایمان برنگشتیم. یکی از دخترانی که از تظاهرات فرار کرده و به خانهاش رفته بود، خاطره، دوست و همکارم بود. چند روز بعد از تظاهرات توسط طالبان کشته شد و جسدش در یک دشت پیدا شد. هر چند طالبان گفتهاند که او به دلیل مشکلات شخصی کشته شده، اما ما میدانیم که طالبان او را تهدید به مرگ کرده بودند. طالبان تقریبا ۹ تن از دوستان ما را با خودشان بردند. آنها را لتوکوب و شکنجه کردند. یکی از آنها برایم پیام گذاشته بود که طالبان مار و کژدم را به جانشان انداخته بودند تا از آنها اعتراف اجباری بگیرند. این زنان دو هفته در بند طالبان بودند و بعد از منفک شدن از وظیفه و گرفتن تعهدات فراوان که دیگر بر علیه طالبان صحبت نکنند، آزاد شدند. تمام معلمهایی که در تظاهرات شرکت کرده بودند، از کار بیکار شدند.
اکنون من و دوستانم در خفا زندگی میکنیم. ما نگرانایم که اگر طالبان ما را پیدا کنند؛ ما را خواهند کشت. چنانکه خاطره را کشتند. یکی دیگر از همکارانم که در تظاهرات اشتراک کرده بود، از ترس طالبان خودش را از دیوار بلند مرزی بین افغانستان و ایران به آن طرف انداخت و پایش شکست. این تنها بخشی از تجربهی زیستهی کسانی است که فقط برای خواستن حقشان این گونه مجازات شدهاند. پس از آنچه گذشت، دیگر هیچکس جرات نکرد به خیابان برای اعتراض خیابانی برود. هر روز زنان معترض این طرف و آن طرف کشته میشوند، بیآنکه کسی بداند جرمشان چیست!
من هم بعد از کشته شدن خاطره کمتر جرات میکنم از خانه بیرون شوم. در جایی پنهانی زندگی میکنم و از معلمی به یخندوزی روی آوردهام. آنروزها که معلم بودم، ۱۴ هزار معاش داشتم که با آن میشد هم نان خورد و هم دوای پدرم را خرید. در یخندوزی ماهی دو هزار هم کار نمیتوانم. در یک کلام، زندگی بر ما حرام شده است.
پریسا نام قلمی معلمی در ولایت نیمروز است.


