این روزها گزارشهای تکاندهندهای دربارهی خشونتهای قومی و مذهبی در افغانستان به گوش میرسد. در تازهترین مورد، دیدهبان حقوقبشر دربارهی خشونتهای تباری سیستماتیک اعلام نگرانی کرده و شماری از نمایندگان پارلمان انگلستان ضمن انتشار گزارشی مفصل دربارهی خطر جدی «نسلکشی هزارهها» در افغانستان هشدار دادهاند. البته نشانههای وقوع این فاجعهی انسانی در افغانستان خیلی پیشتر از این دوران و تسلط طالبان آشکار بود. کافی است تقویم تاریخ معاصر را ورق بزنیم و به حافظهی تاریخی جمعیمان مراجعه کنیم تا به یاد بیاوریم که چگونه جرقههای این آتش شوم سالها است که در قالب گفتمانهای درهمآمیخته و تعصبآمیز تباری و مذهبی شعلهور بوده است.
ما به یاد داریم آنگاه را که گلوی تبسم نه ساله با نفرت بریده شد و تمام روزهایی را که مراکز آموزشی، مکاتب، مساجد و مراکز خدمات صحی اهداف حملات سیستماتیک و خونبارقرار میگرفت. ما به خاطر میآوریم اینها و دهها کشتار دیگر در زیر سایهی نظامی به نام جمهوریت را که تنها نمونههایی از ابعاد گستردهی فاجعهی انسانی و تباهی اخلاقیای است که اکنون در آستانهی آن ایستادهایم. آری! زنگ گوشخراش این ناقوس شوم از سالها است که نواخته میشود. مراکز پژوهشیای چون Simon-Skjodt نیز که خطرات بالقوهی نسلکشی را در ۱۶۲ کشور جهان بررسی میکند، پیش از تسلط طالبان دربارهی احتمال وقوع نسلکشی در افغانستان هشدار داده بود. مشخصاً این سازمان در سالهای ۲۰۲۰ – ۲۰۲۲ افغانستان را به عنوان دومین کشور در فهرست کشورهای در معرض کشتارجمعی غیرنظامیان قرار داده بود. اما با وجود تمام این هشدارها و تهدیدها دیدیم که مبادلات سیاسی و منطقهای به سویی پیش رفت که کشور در اختیار گروهی نظامی، متعصب و نامشروع با کارنامهی مستندی از زنستیزی، شوونیسم تباری و تعصب آشکار مذهبی سپرده شد.
اکنون بر ماست تا بدون تعارف و تکلف با چشمهایی باز به افق خونبار پیشرو در افغانستان چشم بدوزیم و از تمام اهرمهای پیشگیرانه برای مهار این بحران استفاده کنیم. برای تحقق این هدف، نیاز است تا از روی تمام نشانهها و مولفهها، این واقعیت را بپذیریم که افغانستان درآستانهی سقوط به یک حمام خون است. خطر لغزیدن به این گسل اکنون جدیتر از هر زمانی جدی است. وقتی جنایت و کشتار زیر نام «غیرخودی» در برابر هویتهای جنسیتی و گروههای تباری و مذهبی به امری مقدس و هنجاری اجتماعی بدل شود دیگر چه در انتظار خواهد بود؟ وقتی زیر سلطهی نظام ایدئولوژیک و گفتمان شوونیستی تکقومی طالبان، کرامت انسانی افراد زیر نام «غیرافغان وغیرمسلمان» نفی و به حراج گذاشته میشود، چگونه میشود در انتظار سرنوشتی غیر از کشتارجمعی بود.
با اشراف به این واقعیتها، تعلل دیگر جایز نیست. ما ماهیت طالبان را به مثابهی منظومهای از اجزا و عناصرجنایتکار، خشونتپیشه و متعصب میشناسیم. آنان از بدو ایجاد و غصب قدرت در نیمهی دوم دههی نود میلادی تا کنون آشکارا در امتداد سنت و سیاست کور تبارگرایی افراطیشان عمل کردهاند و درگیر دامنزدن به سرکوب، خشونت، نفرتپراکنی، دشمنتراشی و تبعیض ساختاری علیه تمام گروههای غیر پشتون، زنان، و دیگر اقلیتهای مذهبی و جنسیتی بودهاند. اکنون افغانستان دوباره روی گسل تکرار تاریخ فاجعهبار کشتارهای دههی هشتاد و نود میلادی ایستاده است. جامعه در اینزمان بیش از همیشه دوقطبی و افراطی و مهیای یک فروپاشی انسانی مکرر شده است. قطبنمای فعال اخلاق و اسلوب سیاستهای قومی، چندپارگی نیروهای سیاسی، انفعال جامعهی مدنی و بیاعتنایی جامعهی جهانی ما را با سرعتجنونآمیزی به سوی یک گسل برگشتناپذیر پیش میراند. شکنندگی وضعیت جاری به حدی است که حتا طرح این مسئله در فضایی عاری از تعصب و تجاهل کار دشواری شده است.
بر ما روشن است که طالبان، سربازان خط مقدم گفتمانیاند که برتریطلبی تباری و جنسیتی را امتیازی ازلی و الهی میدانند. درواقع این دو شاخصهی به همپیوسته و سرکوبگرانه، امضای سیاسی آنان و هویت تاریخیشان است. از اینرو امید به تغییر یا تعدیل آنان امری عبث و چه بسا مخاطرهآفرین است. بحران جاری، بیانگراین واقعیت است که در صورت همبستگی تمام نیروهای سیاسی، اجتماعی و مدنی و نیز مطالعهی دقیق، هوشیارانه و مسئولانهی وضعیت جاری میتوان به جستن راهحلهای پیشگیرانه خوشبین بود.
واقعیت عریان و غمبار چند دههی پسین در افغانستان گویای این حقیقت است که در فقدان گفتمانهای فراملی، جریانهای پیشرو بومی و جنبشهای رهاییبخش در مناسبات قدرت جهانی، عرصه برای قدرتگرفتن گروههای نظامی راستکیش، تکجنسیتی و ارتجاعیای چون طالبان افزایش مییابد. ما در افغانستان شاهد بودیم که پس از جنگ سرد، چگونه سلطهی شوونیزم تباری و جنسیتی در هرم قدرت، به بازنمایی و بازتولید این گفتمان در تمام سطوح جامعه انجامید. مصداق این مدعا تجربهی دو دههی پسین است که همهی فرصتها و ظرفیتهای گذار از تخاصم تباری در تمام سپهرها از جامعهی مدنی تا مراکز آکادمیک و از فرهنگ تا حلقات روشنفکری به نفع گفتمان برتریطلبی قومی مصادره شد.
با این اوصاف، مطالعهی مسیر گذار در کشورهایی با وضعیت مشابه افغانستان دال بر این است که مبارزات مستقل زنان، میتواند افق رهاییبخش باشد. تاریخ مبارزات زنان در ساختار جوامع متخاصم بیانگر وجود ظرفیتهای بالقوه و بالفعلی است که در وضعیت موجود استحاله نشدهاند. برای نمونه آنچه موقعیت و موضع گروههای در حاشیهای چون زنان، دگراندیشان و دگرباشان در افغانستان را نیز در این میان مجزا میکند، تجربهی ستم مشترک و مضاعف آنان از رهگذر تسلط گفتمانهای تبارگرا است. به ویژه تجربهی تاریخی زنان از «فرودستسازی» شدن و همواره «دیگری» پنداشته شدن از آدرس مردسالاری این آگاهی سیاسی را به آنان داده که در بازتولید هرگونه مناسبات ستمگرا محتاط باشند. این تجربهی زیسته به زنان بضاعت همدلی و همذاتپنداری با تمام گروههای تحتستم مذهبی، تباری و به حاشیهراندهشده را بخشیده است. کافی است به ادبیات، شعارها و شیوههای مبارزات زنان در یک سال پسین در برابر طالبان نظری بیندازیم تا روزنهی امید گشوده شود. تا اینجا جریان مقاومت مستقل زنان افغانستان، آغازگر مطالبهگری فراتباری، خودانگیختگی عملی و پیشروی آرامی بوده که با وجود تمام تلاشها برای مصادره به بیراهه نلغزیده است.
کوتاه سخن اینکه، جریان مقاومت زنان آنچنان که تا این دم مشهود است، واقعیت مهمی را دربارهی بستر ملتهب افغانستان معاصر یادآوری میکند. اینکه اگر تمام گروههای سرکوبشده و ستمدیده به تأسی از زنان که از پکتیا تا کابل و از بامیان تا هرات در برابر تمام اشکال سرکوب و ستم ایستادهاند، بایستند، شاهد ظهور جامعهای خواهیم بود که از دل این سیاهی به سوی روشنی ره خواهد گشود.


