حنا
من همزمان مربی ورزش زومبا و بدنسازی زنان در یک دانشگاه و یک باشگاه بودم. آنروز نوبت رفتن به باشگاه بود. نزدیک باشگاه، موترم را پارک کردم. کیف لباس و کفشهای ورزشیام را گرفتم و به طرف دروازهی باشگاه رفتم.
دو سال قبل، بعد از هشت سال نامزدی، ازدواج کرده بودم. شوهرم در یکی از کشورهای غربی اقامت داشت. دو سال طول کشید که بتواند کارهای ویزای مرا هم تقریباً تکمیل کند.
آخرین مرحلهی دریافت ویزا، آزمایشهای صحی بود که قرار بود ساعت چهار آنروز در آزمایشگاه مورد تایید سفارت انجام شود. پس از فرستادن جواب آزمایش به ادارهی مهاجرت آن کشور، سفارت ویزا را صادر میکرد. حالا اما خبرهایی از آمدن طالبان به گوش میرسید و من نگران بودم. با آن هم نفس عمیقی کشیدم که تشویش و نگرانی را با خود به داخل باشگاه و برای شاگردانم نبرم.
در باشگاه، هر برنامهی آموزشی یک ساعته بود. ساعت اول تعدادی از شاگردان نیامده بودند. با همان تعداد، برنامه را مثل همیشه با ریتم موزیک آغاز کردیم. هنوز ساعت آموزشی به پایان نرسیده بود که خبر سقوط جمهوریت و ورود طالبان به کابل را دادند.
من و شاگردانم با کمال ناباوری و یاس به همدیگر نگاه کردیم. با سرعت دستگاه پخش موزیک را خاموش کردم. شاگردانم با ترس و وحشت باشگاه را ترک کردند. به یاد انجام آزمایشهای صحیام افتادم. به شمارهای که از آزمایشگاه داشتم، زنگ زدم. مردی با صدای نگران جواب داد: «خانم! طالبان در شهر نو هستند. اینجا بسته شده و همه کارکنان رفتهاند. من هم دروازههای آزمایشگاه را میبندم و میروم و هیچ معاینهی صحیای انجام نمیشود.»
این را گفت و تلفن را قطع کرد. دو سه بار دیگر هم زنگ زدم، اما جوابی نشنیدم.
سرگشته و مبهوت بودم. نمیدانستم چه کنم. از باشگاه بیرون زدم. کنار باشگاه، کافهی آرامی بود. هر روز بعد از ورزش به آنجا میرفتم. قهوهای مینوشیدم. به موسیقی آرام گوش میدادم. گاهی در دفتر خاطراتم مینوشتم و گاهی نقاشی میکردم. نمیدانم عادت بود یا مقاومت در برابر پذیرفتن آن حقیقت تلخ؛ که پاهایم مرا به کافه برد.
آنجا اما گویی اتفاقی نیافتاده باشد، مثل همیشه موسیقی آرامی پخش بود. با کافهچی سلام و علیکی کردم و پرسیدم: «خبر دارید که طالبان به شهر وارد شدهاند؟»
لبخند خوشخیالانهای زد و گفت: «نه، شایعه است. اینهمه سفارت و اینهمه خارجی در کابل هست. سربازان امریکایی هنوز نرفتهاند. آنها نمیگذارند که کابل سقوط کند.»
خواستم حرفهایاش را باور کنم و خیالات خوش او را هم خراب نسازم. خبر آمدن طالبان و صحبت مایوسانهای را که با کارمند آزمایشگاه در شهر نو داشتم، به فراموشی گرفتم. قهوهای سفارش دادم. پرسید: «شیر و شکر در قهوهات بریزم؟» گفتم: «قهوه را بی شیر و شکر مینوشم.» در طبقهی بالای کافه، در گوشهی خلوت نشستم. قهوهام را سیاه و تلخ نوشیدم.
کارهای ویزا نشد. میدانهوایی لبریز از جمعیت وحشتزدهی درحال فرار شده بود. هرچند از دانشگاه ایمیلی دریافت کردم که خود را به یکی از دروازههای میدان برسانم که مرا بیرون کنند، اما موفق نشدم. گیر مانده بودم. روزهای کابل برای زنان تاریک شده بود. حس یاس و نومیدی نه تنها در دل من، بل در دلهای همهی دختران و زنان لانه کرده بود. هیچ یک از ما به باشگاه نمیرفتیم. منتظر و گوش به زنگ نشسته بودیم که چه پیش میآید. دو هفته را در خانه ماندیم. یاس کمکم مبدل به افسردگی میشد. با خود فکر کردیم که در خانه پنهان شدن، تسلیم شدن در برابر ستم طالبان و نابودی روح و روان خود ما است. در همآهنگی با صاحب باشگاه و پنج-شش شاگرد مورد اعتماد، تصمیم گرفتیم که باشگاه را باز کنیم.
لوحهی باشگاه و دیوار بیرونی آنجا با عکسهای زنانی در حال ورزش و زومبا مزین شده بود. داخل باشگاه هم پر از پوسترها و تصاویر زنانی بود که با دستگاههای بدنسازی ورزش میکردند. به باشگاه رفتیم. تصاویر زنان را از روی لوحهی باشگاه و دیوار پاک کردیم. تمام پوستر و تصاویر را کندیم و به جایشان روزنامه چسپاندیم. قبل از آمدن طالبان، باشگاه در روز بین ۲۰۰ تا ۲۵۰ شاگرد داشت. اما آنروز با گروه کوچک پنج-شش نفره ورزش را آغاز کردیم. در یک توافق ناگفته، همه تصمیم گرفتیم که ورزش را بدون موزیک پیش ببریم.
چند روز بعدتر، چند جنگجوی طالب به باشگاه آمدند. گرچه آرام بهنظر میرسیدند، اما نگاههایشان وحشی و هراسانگیز بود. وقتی وارد شدند، احساس میکردم که گلویم خشک شده است. همه ترسیده بودیم. مرد طالب، خودش را رییس جدید حوزه معرفی کرد. گوشهگوشهی باشگاه را دید زد. بعد گفت: «نترسید. با آسودگی به ورزش خود ادامه بدهید. شمارهی تلفنم را میدهم که اگر کسی به شما مزاحمتی کرد، به من تماس بگیرید.» آنها رفتند. ما توانستیم نفس راحتی بکشیم. اما من نتوانستم به حرفهایشان اعتماد کنم. در دل همچنان نگران بودم.
شاگردان دیگر هم خبر شدند و کمکم آمدند. گروه کوچک ما، بیست نفره و بعد سی نفره شد. تا اینکه روزی، بار دیگر همان جنگجویان طالب به باشگاه آمدند. از ما فهرست کارمندان و شاگردان را با ذکر اسامی و آدرسهایشان خواستند. مجبور شدیم فهرست را به آنها بدهیم. این مسئله باعث شد که همکاران باشگاه و شاگردان احساس ناامنی کنند. تعدادی از شاگردان از وحشت حضور طالبان در روزهای بعد افغانستان را به مقصد کشورهای همسایه ترک کردند.
شوهرم هم کارهای ویزا و اقامت مرا تکمیل کرد. قرار شد از راه پاکستان نزدش بروم. درگیر ویزای پاکستان بودم. روزی که در باشگاه نبودم، یکی از شاگردانم در جریان تمرین، موزیک روشن کرده بود. گویا کسی از اهالی محل، طالبان را باخبر ساخته بود. ماموران امر به معروف طالبان آمده بودند. گفته بودند که صدای موزیک به مردم محل مزاحمت میکند و حرام است. به هیچ وجه پخش موزیک در هنگام ورزش جایز نیست. گفتند: «این بار را هشدار میدهیم، اما نباید دیگر تکرار شود.» همان آمدن دوبارهی طالبان باعث شده بود که تعداد شاگردان تا عدد انگشتان دست کم شود. پولی که آن تعداد پرداخت میکردند، دیگر حتا کفاف کرایهی باشگاه را نمیکرد.
بالاخره از کشور خارج شدم. چندی بعد شنیدم که صاحب باشگاه به ناچار در عوض پول بسیار کمی باشگاه را به مردی واگذار کرده است. باشگاه زنان که با آن همه امید باز شده بود، برای همیشه بسته شد.
حنا نام قلمی یک مربی ورزش زومبا و بدنسازی زنان است.


