نگار
قصه از روزگار اکنون دشوار است، اما نه به دشواری نبود روایتی در آینده که بتوان به آن ارجاع داد. پس میتوان نوشت. از گریههای خاموش سارا بر گور آرزوهای خفتهاش، یکسال اندک باشد. نه نیست. یکسال، سه صد و چندی روز است که سارا به پدر دیده و به مادر دیده و به برادران و خواهران درسخواندهاش که «چطور شد به او که رسید مکتب حرمت یافت؟» برادرک سر به زیر میاندازد که چشم در چشم سارا از ناتوانیاش در پاسخ به او بگریزد که نگوید «خواهرکم چه بگویم که گفتنی نیست، خود دیدی و میبینی.»
سارا خود دید که چطور خاموش دروازههای مکتب دیوار شد و صدایی از سری برنخاست و سارا در خانه به جستوجوی راهی گشت و نیافت. در دنیاییکه دو سال اخیرش، کرونا آموزش مجازی را تحمیل کرد. سارا اندیشید «گویا دنیا دیگر چشمی برای دیدن و شنیدن بیآوازی سارا و بیچارگیاش ندارد. کر شده باشند مردم عالم یا کور شده باشند.»
قصه این است که سارا اینروزها بیآواز کیف مکتب را بهدوش میکشد و کورس به کورس انگلیسی و نقاشی میآموزد که آرزوهای خفتهاش را بیآواز خانه بیاورد. مادر برای او حجاب بلند و سیاهی دوخته که در چشم تاریکبینان، روشنایی دیده و دیدار سارا گران نیاید و او را غرض نگیرند.
سارا گاهی شمار مجلسهای عروسی خواهرخواندههایش را در سالی که گذشت نمیداند. در کوچه وقتی به کورس میرود، باخود میشمارد «لیلی، مرضیه، بهار، قدسیه،…، لیلی سربهار عروس شد. به پسر کاکایش دادند. بهار هم دو روز بعد از لیلیشال و انگشترش بود. لیلی به سن خود سارا است. دو شمع روی کیک تولدش بود: یک و سه؛ سیزده بود. دو هفته قبل از عروسیاش سارا برای او مدادرنگی بیست و چهار تایی تحفه گرفت، کورس نقاشی را باهم قرار بود بروند.»
سارا میداند مردم دنیا پروژهها خواهند داشت و برنامهها خواهند گرفت. عکسها و فیلمهای بیحدی از زشتی کودکهمسری خواهند دید، اما بیآوازی سارا را هرگز نمیبینند و نخواهند دید. دروازههای مکتب را بسته نگاه خواهند داشت و دخترها همچنان بیآواز پسبخت خواهند شد و کودکانی چون خود خواهند زایید.
کودکانی که پشت لب سبز نکرده در مرزهای جهان، سیمهای خاردار چشموگوش و شانههایشان را خواهند شکافت و آنها برای لقمه نانی در خیابانهای دنیا آواره خواهند شد. سارا میداند مردم دنیا گردهم خواهند آمد و از کودکان کار خواهند گفت و قطره اشکی و سکه خیراتی و باز بیآوازی سارا را کسی نخواهد دید و شنید. یکسال شد: سه صد و چندی روز بیشتر که دروازههای مکتب را بستهاند و بیچارگی سارا که چشم در چشم پدر و مادر چیزی نمیپرسد.
سارا بهجای پرسیدن حالا دانهدانه ناخنهایش را دندان میگیرد. نه که نشد مویهایش را تار تار کنده میکند. از مدام در خانه نشستن دلگرفته است. مادر که صدایش میکند، اوف کشیده میخیزد و اوف کشیده مینشیند و بدخلقیهایش گاهی سر مادر بد میخورد. مادر را دیده که گاهگاهی به گوش پدر و برادرانش میزند که «دختر که کلان شد پسبخت شود خوب است، سارا هم این یکسال قد کشیده است. مرا سیزده نشده، بابای خدابیامرزم خانهی پدرتان روان کرد.»
تنها بدخلقیهای سارا هم که نیست. یکسال است زنبرادر و خواهرش نیز خانه هستند و کار نمیروند. برادر باربار سر ریزه ریخت خانه وقتیکه زنبرادرش پیسه خواسته قال و مقال انداخته و راضیه اوف کشیده گفته «همان پیسهی کم را که خودمان مییافتیم، همان را هم از روی ما گرفتهاند. حال هر روز سر هیچ گپمان شود و خلقتنگی!»
نفیسه! او فقط از بام تا شام کتابخوانده در تلاش است که «مهارتهای شاد زیستن» را در چند برگه جمع کند و سارا را بدهد که ببرد کورس و بین دخترها پخش کند، بلکه از غمدرونی اینروزهایشان کم شود و راهی پیدا کنند که خود را مشغول کنند و بیمکتبی زیاد سرشان سخت نخورد.
نگار نام قلمی یک نویسنده در افغانستان است.


