سالومه

چاشت است و هوا به‌شدت گرم. در صحن دانشگاه دسترسی به غذا ممکن نیست. طالبان یگانه کافه‌تریای دانشگاه را بسته‌اند. من و دوستم از دانشگاه بیرون می‌شویم که چیزی برای خوردن بگیریم. گروهی از طالبان با سلاح‌های آویخته بر شانه‌‌ی‌شان در ورودی  جنوبی دانشگاه تجمع کرده‌اند. فضا به‌شدت نظامی و ترسناک است. با مسئول بازرسی صحبت می‌کنیم و اجازه‌ی خروج می‌گیریم. جاده خالی از تردد آدم‌ها است. دمای بلند هوای تابستانی خون زمین و زمان را به جوش آورده است. از نزدیک‌ترین دکان چیزی برای خوردن می‌گیریم و برمی‌گردیم. در برگشت اما صدای ایست یک طالب میخ‌کوب‌مان می‌کند: «او دختر ایستاد شو!»

با شنیدن این صدا رمق از پاها می‌افتد و از درون فرومی‌ریزم. این‌روزها چه کسی قادر است با یک طالب تفنگ به دست بگومگو کند؟ آن‌هم یک زن، یک دانشجو؟ 

او با چهره‌ی عصبانی و ترسناک‌اش به ما نزدیک می‌شود و با اشاره‌ی دست به لباس دوستم که یک دکمه‌اش باز است، می‌گوید: «چرا ایقه بی‌حجاب استی؟ تو نمی‌شرمی؟»

دوستم که بیش‌تر از من ترسیده است، با دست‌پاچگی می‌گوید: «مولوی صاحب ببخشید، متوجه نشده بودم. فکر کنم چند دکمه‌اش کنده شده.»

طالب با خشم و نفرت به ما نگاه می‌کند. خانمی را که مسئول بازرسی دانشجویان دختر است، صدا می‌زند و می‌گوید: «کارت‌اش را بگیر، با ریاست پوهنتون [دانشگاه] گپ می‌زنم که ای دختر را دیگه نمانن.»

کارت دانشجویی دوستم را می‌گیرند. من در میان ترس و خشم، بیش‌تر خودم را مسئول می‌دانم که او را همراه خود آورده‌ام. نمی‌دانم چه باید انجام بدهم. داخل دانشگاه می‌شویم. دیگر گرسنه نبودم. حالا نگرانی اصلی این بود که کارت دوستم را بگیرم و مانع اخراج او شوم. 

دوستم از عواقب اخراج از دانشگاه، آن‌هم به جرم بی‌حجابی! به‌شدت نگران است. ناچار دوباره می‌آییم و با مسئول بازرسی صحبت می‌کنیم. التماس می‌کنیم که کارت را پس بدهد. خانم مسئول بازرسی که شاید صلاحیتی در خود نمی‌بیند، با خشم زیاد به ما می‌گوید که نمی‌تواند این کار را بکند. او با عصبانیت می‌گوید که به‌خاطر نوع لباس پوشیدن دانشجویان دختر او و همکاران‌اش هرروز از سوی طالبان تحقیر می‌شوند و زیر فشار هستند. کارت را به جنگ‌جوی طالب که از ما شاکی است، تسلیم می‌کند. جنگ‌جوی طالب می‌گوید باید کارت را از ریاست دانشگاه بگیرم.

با ناامیدی برمی‌گردم و دنبال راه چاره‌‌ام. ساعات درسی به پایان‌اش نزدیک می‌شود. باید قبل از آن‌که دیر شود، کاری انجام بدهم. از دوستان و هم‌صنفی‌هایم کمک می‌خواهم. کسی کم‌تر جرات می‌کند و چند نفر می‌شویم و می‌رویم که با یکی از مسئولان امنیت دانشگاه صحبت کنیم. یکی از دوستان که زبان پشتو بلد است، آماده است که موضوع را با وساطت و التماس حل کند. 

دوستم او را «قاری ‌صاحب» خطاب می‌کند و به زبان پشتو جریان را برایش تعریف می‌کند. قاری‌صاحب نیز همان مثال شنیع و زننده‌ی «زن با حجاب مانند چاکلیت پوش‌دار!» را در مورد ما به کار می‌برد. تحقیر مان می‌کند. بعد توضیح می‌دهد که زن و فرزند دارد و همه حافظ قرآن‌اند. 

او در ادامه می‌گوید: «[همکارانم] می‌گویند همی زن‌هایی‌که حجاب نمی‌کنند، سگ‌واری معلوم می‌شوند.»

سپس به گل‌های رز نزدیک ریاست دانشگاه اشاره می‌کند و می‌گوید: «ولی زن‌هایی‌که حجاب می‌کنند، شبیه همین گل‌ها هستند.»

خشم‌گین هستم، اما چه می‌توانستم بگویم. آخر طرف من یک فرمانده پرقدرت طالب قرار دارد و جرم ما هم سرکشی از آن‌چه طالبان برای ما تعیین کرده‌اند. می‌گویم: «بلی! گل سیاه!» ‌

در ادامه با التماس و زاری فراوان و با تعهد مجدد که دیگر هرگز اشتباه تکرار نشود، کارت دوستم را پس می‌گیریم.

وجود ما آن روز با چاکلیت مقایسه می‌شود. زن بی‌حجاب به سگ همانند می‌شود. پس از یک عالم تحقیر و بی‌حرمتی، کارت را می‌گیریم، اما این روایت، قصه‌ی یک روزه‌ی تحقیرشدن ما نیست. از وقتی‌که طالبان آمده‌اند، روایت هرروز ما چون‌این است.

دانشجویان در تمام دانشگاه‌های دولتی و خصوصی، به دلیل زن بودن و نوع پوشش‌شان، تحقیر و توهین می‌شوند. شاید هرروز دختران دانشجو از خود بپرسند که با این شرایط می‌توانند به تحصیل ادامه دهند؟

عشق شهروندان به آموختن و فشارهای سازمان‌های بین‌المللی سبب شده است که وزارت تحصیلات طالبان دوباره درب دانشگاه‌ها را به‌روی دختران باز کنند. طالبان دانشگاه‌ها را باز کردند، اما با مقرراتی که همه تحقیر و شکنجه است. صنف‌های دختران و پسران را جدا کرده‌اند. زنان اجازه ندارند به پسران درس بدهند. پوشش سیاه دراز را اجباری کرده‌اند. هرروز به‌بهانه‌ی شکسته شدن مقررات‌شان، کارت دانشجویان را در ورودی دانشگاه‌ها می‌گیرند و آنان را توهین و تحقیر می‌کنند. 

دانشگاه برای دختران به محیطی پر از وحشت و تحقیر بدل شده است.

سالومه نام قلمی یکی از دانشجویان دختر دانشگاه کابل است. 

Leave a comment