اکنون بیش از یک‌سال از سلطه‌ی طالبان بر افغانستان می‌گذرد. یک‌سال از تراژدی انسانی و فاجعه‌ی بشری‌ای سپری می‌شود که شاید مشابه‌اش را نوع بشر در دوره‌ی معاصر کم‌تر دیده باشد. در این ۳۷۲ روز، ما با وحشت، حیرت و ناباوری دیدیم که به زنان چه رفت و بر همگان چه گذشت. دیدیم که در ساختار مردسالار و مرگ‌‌آفرین طالبان، دختران از آموزش منع شدند. زنان از بازار کساد کار و اشتغال کنار گذاشته شدند. از حق مسلم تردد و سفر بدون «محرم» محروم ماندند. ما در این یک‌سال دیدیم که از «زن‌بیزاری» و «زن‌کشی» زیر نام شریعت و غیرت، عادی‌سازی شد. طالبان وجود مستقل زنان و حتا جلوه‌ها و نماد حضور ‍آنان را به اجبار از خیایان‌ها، بازارها و میدان‌ها پاک کردند. آنان در قرن ۲۱ به زور شلاق، تفنگ و خشونت عریان «مدینه‌‌ی فاضله»‌‌ برپا کردند. آرمان‌شهر طالبان سرزمینی‌ است گرسنه و قحطی‌زده‌، خالی از زنان، دگراندیشان، هنرمندان و دگرباشان. آنان بر فراز ویرانه‌هایی ایستاده‌اند‌ و مدعی فرمان‌روایی بر مرزهای سیاسی و جغرافیایی‌اند که زنان در آن در حبس و حصر اجباری و خانگی‌ به تحلیل می‌روند و حق حیات و ممات آنان در فقدان حاکمیت قانون، حمایت‌های حقوقی و نظارت‌های جهانی، عملاً به‌دست واپس‌گراترین نیروهای اجتماعی افتاده است. در زمان نگارش این متن، دیگر هیچ زنی زیر هیچ سقفی و پشت هیچ دیواری مصونیت، امنیت و کرامت ندارد. اکنون، روزی نیست که پیکر بی‌جان زن و دختری در گوشه‌ و کنار این سرزمین بر زمین نیفتد و برای حضورشان در جامعه سرکوب و در خاموشی به خاک سیاه و سرد فراموشی سپرده نشود.

این‌ها تنها بخشی از کارنامه‌ی خون‌بار گروهی است که «کار» تنها دریچه‌های زندگی در سایه‌ی شرافت، امنیت و حیثیت را به‌روی زنان بسته است. با این‌حال، نمی‌توان تا انتهای این ظلمت را دید و عصیان بومی زنان برای گذار از این وحشت را ندید. به‌گواه تاریخ، مگر می‌توان مشروع‌تر، معاصرتر و مادی‌تر از مبارزات مسالمت‌آمیز زنان افغانستان زیر تیغ تیز سلاخی طالبان سراغ گرفت. مبارزه‌ای هرچند در مواردی محدود، منقطع و عمدتاً شهری. اما هم‌چنان و کماکان مستقل و پیش‌رو. درنگ بر دادخواهی پرهزینه‌ی این جان‌های پرشور از ‌این جهت که از سوی سرکوب‌شده‌ترین گروه اجتماعی رهبری می‌شود، مهم است. از سوی دیگر جریان اعتراضی زنان در برابر آپارتاید جنسی طالبان، از معدود جریان‌های بومی و برآمده از بطن مطالبات معیشتی آنان با شعار «نان، کار و آزادی» بوده است. زنان در یک‌سال پسین در نبود کم‌ترین پشتیبانی ساختاری، به پیش‌گامی برای از آن خود کردن خانه و خیابان ادامه داده‌اند. آنان تا این دم یگانه نیروی اجتماعی‌اند که با وجود تمام ترس‌ها، تردیدها، امکان و امتناع‌ها، تمام‌قد در برابر سرکوب‌ و ستم‌ ایستاده و تا مغز استخوان مقاومت کرده‌اند. این زنان بوده‌اند که تا کنون از هنجارمندشدن جنایت و در یک کلام از سرعت پیش‌وری دستگاه انسا‌ن‌کشی طالبان کاسته‌اند. آنان در خانه و خیابان از آدرس تمام حق‌زدودگان و به حاشیه‌رانده‌شدگان صدایی بلند به‌پهنای تاریخ سکوت سر داده‌اند!

اما این بدعت چگونه و توسط چه گروه‌هایی رقم خورد؟ طالبان از نخستین ساعات قبضه‌ی دوباره‌ی قدرت، زنان را از تمام ادارات، دفاتر و مشاغل رسمی و صنفی بیرون کردند. این اقدام برای هزاران زن آسیب‌پذیر که از محروم‌ترین گروه‌های اجتماعی و در یکی از فقیرترین جوامع جهان بودند، حکم امضای مرگ دسته‌جمعی را داشت. برای بسیاری از زنان که همواره در افغانستان زیر خط فقر و تقلا برای بقا زیسته‌اند، ممنوعیت کار، تیر خلاص به حق زندگی آنان بود. این دستور برای اکثریت زنان که امکان جان به در بردن از حصار خوف‌ناک طالبان از کانال برنامه‌های خروج [غربی] را نداشتند، عملاً هیچ راهی جز مقاومت باقی نمی‌گذاشت. ممنوعیت حق کار برای زنان «خودسرپرست» چون زنان کارگر، معلم، زنان کشاورز، زنان دارای معلولیت،، زنان کارمند، زنان فعال در کارگاه‌های کوچک و… که هیچ منبع و حمایت اقتصادی‌ای جز درآمد کار روزمره برای تأمین معیشت نداشتند، نوعی اعلام دشمنی علنی بود. گواه این مدعا نیز صداها و چهره‌های اغلب ناشناخته‌ی زنان معترض در تصاویر منتشر شده از اعتراضات و دادخواهی‌‌های خانگی و خیابانی است. بسیاری از آنان در هیاهوی مناسبات سیاسی و اقتصادی قبل از طالبان از زدوبندهای «ان جی او»یی و حکومتی و… بیرون بودند.

این‌گونه بود که زنانی از متن جامعه‌ی به‌شدت سنتی افغانستان معاصر، عمدتاً بدون تجربه‌ی سازمان‌دهی و تشکل‌سازی با حضور در تجمعات کوچک اما مستقل یک‌شبه به صحنه‌ی سیاسی قدم گذاشتند. جریانی‌که جرقه‌اش چهار روز پس از ۱۵ آگوست، با تجمع شمار معدودی از زنان کابل در اعتراض به منع اشتغال در برابر«امارت اسلامی» زده شد. این تجمع کوچک، با وجود تخریب دستگاه تبلیغاتی طالبان، پیام روشنی داشت: بخشی از جامعه‌ی زنان دیگر «پستونشینی» و «حصر اجباری» را از هیچ آدرسی و با هیچ توجیهی برنمی‌تابند. پس از آن، در فاصله‌ی چند روز، موجی از اعتراضات مسالمت‌آمیز خیابانی در اوج اختناق و استیصال، به راه افتاد. در هرات بیش از پنجاه زن کارگر و معلم به خیابان آمدند. سپس خیابان‌های مزار و کابل و بامیان شاهد مصاف تاریخی دستان خالی و صدای دادخواهی زنان و خشاب تفنگ و دادگاه صحرایی طالبان بود. با افزایش موج دستگیری‌ها و شکنجه‌ها، مرزهای مطالبه‌گری در خیابان تا زیر سقف‌ خانه‌ها رسید و اکنون بیش از یک‌سال است که خانه و خیابان، جسته و گریخته «عرصه‌ی بیان» زنان و تمام حذف‌شدگان شده است. گویا دیگر میان خانه و خیابان مرزی نیست. هر دو صحنه‌ی صحه گذاشتن به دو جهان‌بینی آشتی‌ناپذیر اند: خشونت و مسالمت. در این یک‌سال، زنان کماکان از فوریت نان، کار و آزادی برای همگان می‌گویند. حالا عملاً میدان، میدان مواجهه‌ی قدرت زبان و زبونی است. یک‌سو زنان افغانستان ایستاده‌اند که درحال تعین بخشیدن به خویش و خودروایت کردن حقیقت خویش‌اند و آن‌‌سو طالبان و حامیان آنان که با انکار واقعیت، در صدد تحمیل ضدروایت ایدئولوژیک خویش‌اند.

نتیجه‌ی این مصاف نابرابر هرچه باشد، از امکان تاریخی و تحقق‌یافته‌ی مرئی‌شدن درد و رنج مضاعف زنان و گروه‌های در اقلیت چیزی نمی‌کاهد. امکانی‌که در طول تمام تاریخ سیاسی معاصر در این سرزمین به دلیل چیرگی گفتمان‌های سیاسی بر جریان‌های مدنی، به این پیمانه و پهنا رقم نخورده بود. اکنون به‌نظر می‌رسد که می‌توان برای پایان تاریخ ستم بر زنان ــ این هنوز و همیشه بردگان ــ روزنه‌ها و راه‌هایی را در متن اجتماعی افغانستان جست: سخن گفتن. شکستن سکوت و آشتی با خشم نابسنده اما بسزا‌ی خویش. با این اوصاف آیا ما این موقعیت را برای زنان و خشم بسزای آنان در مطالبه‌گری حقوق انسانی‌شان زیر سلطه‌ی طالبان قايل‌ایم؟ آیا خروش خودجوشِ این میل مهارناپذیر به‌سوی سخن‌گفتن را در شعار «صدای ما، سلاح ما»ی آنان می‌شناسیم؟ آیا درست و به کفایت «حاد ـ واقعیت» زندگی روزمره‌ی زنان، دگرباشان و دگراندیشان را در زندان مخوفی به‌نام افغانستان می‌شناسیم؟ آیا می‌دانیم وقتی جان، مال و تن انسان در تملک و تعرض گروهی نظامی تا دندان مسلح و نامشروع باشد، یعنی چه؟
در یک‌سال گذشته ما شاهد تقابل روشنایی و تاریکی بوده‌ایم. زنان افغانستان به نمایندگی از روشنایی به جنگ توحش و تاریکی طالبانی رفته‌اند.

Leave a comment