رها آذر

 با بغضی در گلو از خواب بیدار می‌شوم. روز معمولی دیگری است. لباس می‌پوشم. به قدم زدن می‌روم هرچند پاهایم رمقی ندارند. چادر سیاه بر سر و ماسک سیاه به صورت می‌کنم. کوچه‌ها این روزها خالی‌اند.

اکثر دکان‌ها بسته‌اند. کسی توان خرید ندارد. قدم می‌زنم. گاهی پاهایم در چاله‌های کف خیابان ترک‌خورده فرو می‌روند. انگار خیلی وقت است آن‌جا تمیز نشده است.  

آن‌طرف‌تر، کنار خیابان، جنازه‌ای آویزان است. باورم نمی‌شود. دقیق‌تر و با چشم‌های بازتر می‌بینم. دست و پایم می‌لرزد. بلی جنازه است. دیشب صدای شلیک‌هایی می‌آمد. حتماً بی‌ربط نبوده است. 

چند زن آن‌جا به‌تماشا ایستاده‌اند و در گوش‌ دیگر حرف می‌ز‌نند. کودکان‌شان را هم به‌همراه دارند. می‌پرسم: چرا بچه‌های‌تان را آورده‌اید؟ این‌ها را ببرید. می‌ترسند! می‌گویند: «نه! طفل‌اند. نمی‌فهمند!» صدای زنی به گوشم رسید: «می‌گویند سابق افسر پولیس بوده.» زنی دیگر وسط حرف‌اش می‌پرد: «نه گروگان‌گیر بوده»!

چند طالب با لبخند دور جنازه راه می‌روند.

از آن‌ها دور می‌شوم و به راهم ادامه می‌دهم. 

***

شب سال نو است، ولی مثل سال‌های قبل نیست. تنها، در اتاقم نشسته‌ام. مادرم صدا می‌زند که با او تلویزیون ببینم. دل مادرم هم مثل من گرفته و خون است. انگار تلویزیون برای هر دوی ما حیثیت چسب زخم را دارد.

نوروز است. آغاز بهار و زندگی دوباره، اما من هیچ انگیزه‌ای برای زندگی، لبخند و حتا آرزو ندارم. در قلبم حجم سنگینی از غم خانه کرده است.

بسیاری از دوستانم رفته‌اند. جایی دور، آن‌قدر دور که نمی‌شود روزهای تعطیل، پیاده به‌دنبال‌شان بروم که با هم قدم بزنیم و بلندبلند بخندیم. آن‌قدر که دکانداران به‌سوی ما چپ‌چپ نگاه کنند و زیر زبان چیزی بگویند که می‌تواند فحش باشد.

خبرها ناامیدکننده است و شور نوشتن شعر را از من گرفته‌اند. راستی من شاعرم. کتاب شعری چاپ کرده‌ام که حالا نمی‌دانم کجا فروخته می‌شود. 

پس از روزها اندوه و ناامیدی دوباره خون در انگشتانم جاری شده است. دیروز با مشوره‌ی مادرم در مکتبی خصوصی شروع به تدریس به دختران صنوف چهارم تا ششم کردم. دختران صنوف بالاتر از سوی آن‌ها اجازه‌ی رفتن به مکتب را ندارند؛ این ناامیدکننده‌ترین واقعه است. 

این‌روزها سرگرم تدریس به شاگردان جدیدم هستم. دختران خوبی‌اند. آن‌ها مرا و من آن‌ها را دوست دارم.

دختران می‌ترسند، اما نمی‌گویند از چه. باور دارم که از «آن‌ها» می‌ترسند. خودم هم خیلی از «آن‌ها» می‌ترسم.

مریم، دختری زیبا با چشمان سیاه درشت، شاگرد غمگین صنفم است. در گوشه‌ی صنف تنها نشسته است. کنارش می‌روم و با او صحبت می‌کنم. می‌گوید: شب‌ها خوابش نمی‌برد. از ترس این‌که مبادا آن‌ها بیایند و پدرش را ببرند. می‌گوید: بیش‌تر دوستان پدرش را برده‌اند. چون پولیس بودند و یا در ارتش کار می‌کردند. او می‌گوید مطمئن نیست بتواند تا آخر سال مکتب بیاید. ممکن است بروند.

هر موقع به بیرون از خانه می‌روم، با دیدن آن‌ها حالت تهوع پیدا می‌کنم. آن‌ها بوی خون می‌دهند. هربار می‌خواهم زودتر به‌‌خانه برگردم.

***

آن‌روز پدر زودتر به‌خانه برگشت. گفت امشب هوا خوب است و برای نان شام به بیرون از خانه برویم. از پیشنهاد پدر خوشحال شدم. زیباترین لباسم را پوشیدم و لب‌سرین سرخ کم‌رنگی زدم.

نزدیک درب ورودی رستورانت مردی با عجله پیش ما آمد. به پدرم گفت: شما در قسمت آقایان بروید و خانم‌ها به بخش خانم‌ها…! پدرم با تعجب پرسید: این‌جا تالار عروسی است یا رستورانت؟ ما می‌خواهیم کنار همدیگر غذا بخوریم. 

مرد با ناامیدی گفت: فرمان «آن‌ها» است.

پدرم عصبانی شد ولی با شنیدن نام آن‌ها، چیزی نگفت. نخواست چیزی بگوید.

به خانه برگشتیم. خواهر کوچکم گریه می‌کرد. 

به اتاقم آمدم. پنجره را باز کردم. آسمان تاریک بود. باد با دست‌های پیرش، عصبانی به صورت درختان سیلی می‌زد.

پنجره را بستم و روی تخت دراز کشیدم. به سرنوشت خود و خانواده‌ام فکر می‌کردم و به سرنوشت مردم دیگری چون ما که باید در سایه‌ی سیاه طالبان زندگی کنیم. مردم ما چرا باید این‌همه ستم را تحمل کنند و خاموش باشند؟ زندگی در سایه‌ی طالبان بوی ناامیدی می‌دهد. بوی متعفنی که آدم پس از مردن گربه‌ای در لوله‌ی بخاری حس می‌کند.

لب‌سرین سرخ را پاک می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم. هرچند می‌دانم خواب‌هایم هم مثل خاطرات روزهایم ترسناک‌اند. ترس و وحشت در هزارلای مغزم مرور می‌شود. روزهایی که آن‌ها شهر را گرفتند و شهر پر از صدای شلیک‌های تفنگ شد. هر شب از ترس به‌خانه‌ی خاله‌ام که از آن‌جا دورتر بود، می‌رفتیم. مکتب خواهرانم پایگاه نظامی آن‌ها شده بود. خواهرانم از مکتب می‌ترسند.

تلویزیون تماشا می‌کنم. همه خبر از ستم «آن‌ها» و قوانین سخت برای زنان است. مجری‌های زن تلویزیون حین برنامه ماسک زده‌اند! قانون جدید آن‌ها است. در شبکه‌های اجتماعی مردم درباره‌ی آن زیاد نوشته‌اند. مجری‌های زن باید ماسک بپوشند که مردان تحریک نشوند. با خود می‌گویم چه رنجی برای زنان و چه تصویر ضعیفی از مردان که حتا از دیدن لب و دهان زنان تحریک می‌شوند. 

انسانیت این حجم سنگین توحش را برنمی‌تابد.

نمی‌شود هزاران آواز و امید را پشت ماسکی خفه کرد. 

زن مجری پشت ماسک سیاه زندانی است، زندانی اندیشه‌ی تاریک طالبانی. زن… به‌راستی زن چیست؟ زنی که تماشای لب و دهن‌اش حتا از پشت شیشه‌ی تلویزیون حرام است؟ لب‌ها برای چیستند؟ مگر غیر از بوسیدن و حرف زدن، خندیدن و شعر خواندن؟ تا حال به زندگی بدون دهان فکر کرده‌اید؟ من نه! 

تمام خاطرات و اتفاقات بدِ این مدت، از جلوی چشمانم می‌گذرد. آن جنازه، گریه‌های خواهرم، حرف‌های شاگردم، آن ماسک سیاه! هربار با مرور خاطرات روزانه، تکه‌ای از قلبم بر زمین می‌افتد. 

رها آذر نام قلمی شاعری است که در افغانستان زندگی می‌کند. 

Leave a comment