نرگس امینی
آن حادثه‌ی زجرآور را هرگز فراموش نمی‌توانم. حادثه‌ای که وجود اجتماعی ما را «کان لم‌یکن» کرد. طالبان دوباره برگشتند. امیدهایی که برای آینده‌ی بهتر داشتیم، همه نقش بر آب شدند. تمام راه‌هایی که برای رشد و شگوفایی، برای رسیدن به کمال و تثبیت جایگاه‌مان در جامعه پیموده بودیم را ویران کردند. با گلوله‌های‌شان جسم و بدن ما را نشانه گرفتند. با قوانین و مقررات‌شان، روح و روان‌مان را زخمی کردند.
تاریخ ۲۲ جنوری علی‌رغم سایه‌ی شوم طالبان، سعی کردم شور و شوق کار کردن را از دست ندهم. برای تهیه‌ی معلومات درباره‌ی گزارشی که از قبل انتخاب کرده بودم، شبکه‌های اجتماعی را مرور می‌کردم. چشمم به پست فیسبوکی دوستی افتاد که در آن بیانیه‌ای را هم‌رسانی کرده بود. در آن احکام جدیدی از سوی ریاست امر به معروف طالبان در بامیان، فهرست و اعلام شده بود.
طالبان با صدور احکام جدید، دست و پای زنان را بسته بودند. از چگونگی اجراء، پیامد و عواقب نقض مقررات جدید اما جزئیاتی داده نشده بود. به‌عنوان خبرنگار تصمیم گرفتم که برای کسب معلومات بیش‌تر به اداره‌ی امر به معروف طالبان در بامیان بروم. از قبل هم‌آهنگی کردم. با نجیب (شوهرم) به آن‌جا رفتیم. اداره‌ی امر به معروف طالبان، ساختمان سابق ریاست امور زنان است. در زمان ریاست امور زنان، این ساختمان با صنایع دستی زنان، لباس‌های دست‌دوز زیبا و رنگارنگ تزئین شده بود. وارد ساختمان شدم. نگاه‌های سنگین جنگ‌جویان طالبان را حس می‌کردم. شاید اولین زنی بودم که به اداره‌ی «امر به معروف و نهی از منکر» طالبان رفته بود. با تمام وجود ترسیده بودم و تند تند از میان حیاط ساختمان عبور کردیم و وارد اداره شدیم. از مواجهه با دکوراسیان جدید آن‌جا یکه خوردم. آخر قفسه‌ها و ویترین‌های صنایع دستی زنان را شکسته بودند. از زیبایی خبری نبود. بی‌نظم و شبیه اداره‌ی یک زندان بود. به طالبان که نگاه کردم، در کسری از ثانیه فلش‌بک زدم به روزهایی که زنان با استعداد و کارآفرین آن اداره را در اختیار داشتند… طالب جوانی ما را به اتاق انتظار راهنمایی کرد.
اتاق انتظار شبیه اتاق خواب جنگ‌جویان طالبان بود، آراسته با چند تشک و کمپل و میل تفنگ.
رئیس امر به معروف کسی به‌نام «وقاص» بود. عکسش را در شبکه‌های اجتماعی دیده بودم. ترسناک بود. تصور کنید حالا قرار بود با همین آدم گفت‌وگو کنم. سرآسیمه و ناآرام بودم. نجیب دستم را گرفت و به آرامش دعوتم کرد.
نزدیک به بیست دقیقه در آن اتاق بویناک انتظار کشیدیم. بالاخره چهار طالب با ریش‌های دراز، لنگی‌های کلان و چهره‌های عبوس وارد شدند. وقاص از همه قدبلندتر بود و چهره‌ی خشنی داشت.
نام مولوی مقبول احمد وقاص در لوحه‌سنگ کوچکی حکاکی شده بود. نفس عمیقی کشیدم و خواستم گفت‌وگو را آغاز کنم. وقاص اما رو به همسرم کرد و گفت: «تو چرا مصاحبه نمی‌گیری که این زنکه می‌گیره؟ مرد با مرد راحت است.»
پر از حس خشم، می‌اندیشیدم که به وجودم توهین شده است. از این‌که نمی‌توانستم در برابر این برخورد تحقیرآمیز کاری بکنم، عصبانی بودم. نجیب با خونسردی گفت: «خانمم خبرنگار است. من نمی‌توانم کار او را انجام بدهم. او خودش سوال می‌پرسد.»
وقاص از شنیدن این سخنان چهره‌اش سرخ شد. مشخص بود برایش خوشایند نیست که زنی از او مصاحبه بگیرد و فیلم و تصویرش را نشر کند. بلافاصله با مولوی سرحدی، والی طالبان در بامیان تماس گرفت. والی ما را به دفترش خواست.
نجیب به دفتر والی رفت. پس از ساعتی انتظار، بالاخره از ولایت آمد و خبر داد که والی و آمر اداره‌ی امر به معروف حاضر به گفت‌وگو نیستند. ما را به سیف‌الاسلام، مسئول شعبه‌ی تصفیه‌ی صفوف طالبان معرفی کردند، اما ایشان هم حاضر به گفت‌وگو نشد و با خشم و کلمات رکیک و توهین‌آمیز گفت: «شما خبرنگاران در پی تخریب امارت اسلامی هستید. اگر نقطه‌ضعفی را بیابید، همه با هم در پی برجسته کردن آن می‌روید.”
این اولین و آخرین باری نبود که با چنین برخوردی از سوی طالبان روبرو می‌شدم. باری در جلسه‌ی رسمی که در آن خبرنگاران بامیان با والی طالبان داشتند، صبور سیغانی، سخنگوی طالبان که روبه‌روی من نشسته بود، در حضور همه با لحن آلوده به‌نفرت، خشونت و تحقیر به من گفت: «همشیره! چادر خود را پیش سر کن که باز در نظر والی خوش نمی‌خورد.»
انگار درونم آتش گرفته بود. دستی به چادرم بردم و خودم را جمع‌وجور کردم. نگاهی به اطرافیانم انداختم. حس کردم غرورم شکسته است. با خود می‌گفتم: «مگر او چه حقی دارد که درباره‌ی لباس و طرز پوشش من نظر بدهد؟»

تنگ شدن دایره‌ی اطلاع‌رسانی
با وجود اداره‌ی طالبان، کار خبرنگاری دشوارتر می‌شد. نمی‌توانستیم معلومات کافی و دقیق به‌دست بیاوریم. مسئولان اداره‌ی طالبان به ما فرصت گفت‌وگو نمی‌دادند.
گزارشی درباره‌ی وضعیت زنان پس از به‌قدرت رسیدن دوباره‌ی طالبان تهیه می‌کردم. در ادارات طالبان برای جمع‌آوری معلومات یا به سخره گرفته می‌شدم یا تهدید می‌شدم که چنین گزارش‌هایی به خیر امارت اسلامی نیست و نباید نشر شوند.
پس از این‌که برخی ولسوال‌ها برای مراجعه‌ی زنان به مراکز صحی محدودیت‌هایی وضع کردند، می‌خواستم درباره‌ی چالش‌های درمانی-صحی در ولایت بامیان گزارشی تهیه کنم. در ابتدا هیچ‌یک از مقامات محلی طالبان حاضر به گفت‌وگو نبودند. با پیگیری‌های مکرر در نهایت سخنگوی والی بامیان، از آمر ولسوال‌ها در محدود کردن دسترسی زنان به مراکز صحی ابراز بی‌اطلاعی کرد. اما در ادامه، ابتدا توصیه و سپس تهدید کرد که نباید این گزارش نیز نشر شود.
طالبان مانع هرنوع اطلاع‌رسانی می‌شدند. اگر گوشه‌ای از حقیقت زندگی زیر چتر طالبان را روایت می‌کردیم، از ترس تهدیدهای طالبان، مدتی در خانه نمی‌ماندیم و در خفا زندگی می‌کردیم. همین شد که به ناچارهمراه با همسرم مجبور به ترک کشور شدیم.
اکنون که در یک‌سالگی سقوط امیدها و آرزوهای‌مان و بازگشت دوباره‌ی طالبان قرار داریم، هنوز نتوانستم با اندوه، یاس و افسردگی آن واقعه کنار بیایم. از این یک‌سال، شش ماه و پنج شبانه‌روز را زیر سایه‌ی امارت طالبان سپری کردیم. همین دوره‌ی تاریک بود که مرا مجبور به ترک دره‌های زیبای بامیان کرد. نمی‌دانم دوباره کی می‌توانم به آغوش تندیس‌های صلصال و شهمامه برگردم.

نرگس امینی خبرنگار سابق رسانه‌‌ی رخشانه است.

Leave a comment