امروز دوشنبه ۲۴ اسد، مصادف است با اولین سالروز تصاحب دوبارهی قدرت توسط طالبان. به این بهانه، زنتایمز به سراغ مردم رفته و از اقشار مختلف جامعه نظرخواهی کرده است. آنچه در ادامه میخوانید، بریدهای از دیدگاه مردم دربارهی این پرسش است: «در یکسال سلطهی طالبان در أفغانستان بر شما چه گذشت؟»
اصغر، فروشنده: وضعیت بسیار بدی است!
از روزی که امارت آمده، اقتصاد خیلی خراب شده است. دکانداری رونق گذشته را ندارد. در تمام روز، ده تا مشتری هم نداریم. کسبوکار نیست. اقتصاد نیست و مردم توان خرید ندارند. یک دوست قالین فروشم میگفت: از زمان آمدن طالبان حتا «دسلاف» هم نکرده است. وقتی یک دکاندار در یک ماه چیزی نفروشد، دو ماه نفروشد، کرایهی دکان و مصارفش را از کجا کند؟ در نهایت مجبور میشود دکانش را بسته کند. اغلب شغلها از بین رفته است. کافیشاپها بسته شده است. طالبان اجازه نمیدهند که مشتریها (زن و مرد) در یک رستورانت یا کافیشاپ باهم بنشینند. میگویند: ممنوع است؛ زن و مرد باید جدا بنشینند. مردم به رستورانت میآیند که با دوستان یا با اعضای خانوادهیشان نان بخورند. دوست ندارند که خودشان جدا بنشینند و زنشان جدا. وضعیت بسیار بدی است.
بنفشه، زن خانهدار: هیچ امیدی به آینده نیست!
مکاتب بسته شده است. مردم افسردهاند و رنج میبرند. نمیدانند آیندهی فرزندانشان چه خواهد شد. مردم خانهنشین شدهاند. نه کار است و نه امنیت. مادرها غصه میخورند. من هم تشویش میکنم و غصه میخورم. بیشتر روزها به این فکر میکنم که اگر دختران مکتب رفته نتوانند، آیندهیشان چه خواهد شد؟ زمینهی سرگرمی و شادمانی هم وجود ندارد. موسیقی و نشاط نیست. با دیدن آنچه هرروز اتفاق میافتد، افسردگی آدم هم بیشتر میشود. یعنی آینده چه خواهد شد؟ پیش از طالبان، جامعهی ما در حال پیشرفت بود و تصور میکردیم در حال رشدیم، اما حالا میبینیم که بیستسال بهعقب برگشتهایم. تا وقتی طالبان در افغانستان باشند، هیچکسی به آینده امیدوار نیست، چون همه دانستهاند که طالبان اصلاحشدنی نیستند. دنیا به جلو میرود و پیشرفت میکند، اما ما بهعقب برمیگردیم. قبلاً یک آزادی نسبی برای زنان وجود داشت. زنان میتوانستند کار کنند و درس بخوانند. میتوانستند در رسانهها ظاهر شوند. اما حالا! برایم سخت است وقتی میبینم همهی زنان باید لباس سیاه بپوشند. حالا هم در مناطق ما گفتهاند که زنان نباید پتلون «جینز» بپوشند. نباید بلند بخندند یا بلند صحبت کنند. گفتهاند اگر زنان را درحال خنده و قصه ببینند، شلاق میزنند. چنین مجازاتی در هیچ دین و کتابی نیامده است. وقتی آدم این چیزها را میبیند و میشنود، دلش از زندگی و دنیا سیر میشود. اگر طالبان با این وضعیت برای همیشه در افغانستان ماندگار شوند چه؟ شاید هیچ زنی نتواند از خانهاش بیرون شود.
امید، دانشجو: آینده سیاه بهنظر میرسد!
فضای یکسال گذشته، برای هیچکس خوشایند نیست. یکسال رخصتیهای دانشگاه همه را افسرده کرده و باعث ناامیدی دانشجویان شده است. تقریباً بیش از چهل درصد از همدانشگاهیهایم ترک تحصیل کردهاند. خیلیهایشان مجبور به مهاجرت به کشورهای همسایه شدهاند. تعدادی کارشان را از دست دادهاند و دیگر توان رفتن به دانشگاه را ندارند. امیدی نیست و دانشجویان آیندهیشان را سیاه و تاریک میبینند. هرچند طالبان دانشگاهها را باز کردهاند، اما وضعیت طوری است که انگیزهای برای درس خواندن وجود ندارد. در دانشگاهها کار عملی، تحقیق و میزگردهای علمی وجود ندارد. دانشجویان فقط در صنفها حاضر میشوند و به خانههایشان برمیگردند. پیشبینی آینده دشوار است. یکسال گذشته نشان میدهد که امیدی به تغییر طالبان نیست. آینده سیاه بهنظر میرسد.
سیمین، زن خانهدار: مردم میترسند!
در سالی که گذشت، اغلب زنهایی که در بیرون از خانه کار میکردند، کارهایشان را از دست دادهاند. همه بیکار شدهاند. اقتصاد همه خراب است. وقتی اقتصاد خراب باشد، زندگی مشکل میشود. دختران ما اجازهی رفتن به مکتب را ندارند. آینده و امنیت ندارند. طالبان گفتهاند: زنان نباید بیرون شوند، نباید بخندند و باید محرم داشته باشند. مردها هم باید کارشان را ترک کنند و بهعنوان محرم با زنشان راه بروند! از اینطرف و آنطرف میشنوی که طالبان «دختران مقبول» را باخود بهزور میبرند. خب، مردم میترسند. فکر میکنند که بهتر است دخترانشان-حتا زیر سن- به شوهر بدهند. من فکر میکنم همهی مردم پس از آمدن طالبان به فکر عروس کردن دخترانشان هستند. وقتی به بازار میروی و در چهارراهی جنازهی جوانی را آویزان میبینی که میگویند: اختطاف یا دزدی کرده، با خودت میگویی احتمالاً از کارمندان دولت قبلی است، نه دزد و اختطافگر. همهی آنچه میبینی و میشنوی، روی اعصابت تاثیر میکند. روحیهی آدم خراب میشود. در منطقهی ما، گاهی در یک ماه چهار تا پنج جنازهی آویزان میبینی. کسی نمیتواند حرفی بزند. نه شاهدی است که شهادت بدهد، نه مدرکی که جرم را ثابت کند و نه امکانی که به دنبال حقیقت باشد. در چنین وضعیتی، میتوان به آینده امید داشت؟
محمد، متخصص آیتی (IT): شرایط هرروز پیچیده و غیرقابل پیشبینی میشود!
من در یک شرکت مخابراتی کار میکنم. از آمدن طالبان به بعد مشکلات اقتصادی ما زیاد شده است. بیکاری بیداد میکند. دفتر ما به دفاتر خارجی خدمات مخابراتی و اینترنتی ارایه میکرد. پس از آمدن طالبان و رفتن شرکتهای خارجی از کشور، شرکت ما نیز در حال سقوط است. شرکت مرکزی ما در کابل دوصد کارمند داشت، حالا به پنجاه نفر کاهش یافته است. در یکسال گذشته، خرد و بزرگ به فکر رها کردن و رفتن از این کشور بودهاند. علت هم روشن است. مردم در بیستسال گذشته به آزادیها و زندگیشان عادت کرده بودند. اکنون هیچکس، هیچکاری نمیتواند انجام بدهد. مردم حتا نمیتوانند با اعضای خانوادهیشان بیرون بروند. در ولایات جنوب محدودیتها زیادتر هم شده است. یکسال از بسته بودن مکاتب و دانشگاهها میگذرد، شوق و علاقهی جوانان به تحصیل نیز از دست رفته است. از نگاه تحصیل و وضعیت روحی، نسل جوان ضربهی شدیدی خورده است. من میخواستم برای ادامهی تحصیل و گرفتن ماستری به هندوستان بروم. اما اکنون نمیتوانم این کار انجام بدهم. چون اصلاً نمیتوانم برای آینده برنامهریزی کنم. شرایط أفغانستان هرروز پیچیده و غیرقابل پیشبینی میشود. مردم در ناامیدی بهسر میبرند. هرروز که میگذرد، درآمدزایی کمتر و قیمتها بیشتر میشود.
صدیقه، زن سرپرست: زندگی به سختی میگذرد!
من، مادر سه فرزند هستم. سهسال پیش، شوهرم در یک انفجار کشته شد. فعلاً سرپرستی فرزندانم را بهتنهایی بهعهده دارم. پیش از آمدن طالبان از طریق دستدوزی لباسهای «گند» مخارج زندگی خود و فرزندانم را تأمین میکردم. از دکانداران لیسهی مریم ابزار میگرفتم و در یک ماه، ده تا پانزده لباس «گند» میدوختم. برای هر لباس پنجصد تا یک هزار افغانی میگرفتم که کرایهی خانه و مصارف خورد و خوراک ما میشد. اما با آمدن طالبان بازار فروش لباس «گند» کم شده است. دکانداران در یکماه، بیشتر از یک لباس برای دستدوزی نمیدهند. این پول حتا بسندهی نان خشک فرزندانم هم نمیشود. از روی ناچاری پسر هشتسالهام هم کار میکند. در کنار سرک بوت پالش میدهد. در یک روز، بیشتر از پنجاه افغانی کار نمیتواند. دو فرزند دیگرم هنوز خرد هستند و کار نمیتوانند. زندگی بهسختی میگذرد.
مصطفی، تهیهکننده: ما خود را گم کردهایم!
پیش از آمدن طالبان، یک دفتر شخصی تولید داشتیم. آنجا برنامههایی برای یوتیوب ثبت و تهیه میکردم. در ساختن بعضی برنامههای بیرونی هم اشتراک میکردم. اهداف و برنامههای بلندمدت داشتم که با آمدن طالبان و اعمال محدودیتها همهچیز تغییر کرد. ما خانهنشین شدیم و یکآن همهچیز وارونه شد. حالا برنامهای ثبت نمیتوانیم. حالا اگر برای گرفتن یک عکس هم که بیرون برویم، مورد بازخواست قرار میگیریم. با آمدن طالبان، آزادیهایمان را از دست دادیم. امید و اهدافمان را از دست دادیم. قبلا اگر کاری انجام میدادیم، براساس یک هدف و به امید یک آینده بود، اما حالا؟ اگر کاری میکنیم، فقط برای رفع نیازهای زندگی و مشکلات اقتصادی است. بنابراین، وقتی آیندهای نباشد، هدفی در کار نیست. با این اوصاف نه تصویری روشن از آینده داریم و نه هم میتوانیم داشته باشیم. اختیار زندگی از ما گرفته شده است. ما خود را گم کردهایم.
اسامی درج شده در این گزارش مستعار هستند.


