رویا

مدتی است که هر روز ساعت پنج صبح از خواب بیدار می‌شوم. در اول برایم سخت بود، حالا عادت کرده‌ام.
من رویا هستم و در افغانستان زندگی می‌کنم. چهار ماهی می‌شود که کلاس‌های درسی و همچنان کتابخانه‌ی کوچک برای دخترانی که اجازه‌ی مکتب رفتن ندارند، ایجاد کرده‌ام. ما با هم یاد می‌گیریم، با هم می‌نویسیم و با هم کتاب می‌خوانیم.
در این کلاس‌ها ۳۳ دختر هستیم که هرکدام‌مان آرزوهای بزرگ و بلندی داریم. برخی از این دختران تا چهار ماه پیش رسیدن به آن آرزوهای‌شان را ناممکن می‌دیدند. اما حالا نه‌تنها که شعله‌ی امید در دل‌شان زنده شده‌، بل بیش‌تر انگیزه یافته‌اند و تلاش می‌کنند که هم با طالبان و هم با زاویه‌های تاریک قوانین مردسالارانه در جامعه برای زنان مبارزه کنند.
می‌دانیم این کار آسان نیست. این‌که خودمان برای درس خواندن‌مان مواد تهیه کنیم. هر شب که به خواب می‌روم و هرروز که از خواب برمی‌خیزم، برنامه می‌ریزم که چطور با هم بیاموزیم. بیاموزیم که زن نصف مرد نیست. زن، تنها جایش کنج خانه و آشپزخانه و حبس شدن در چادری و حجاب نیست. باید از همین حالا بیاموزیم که زندگی بی‌رحم‌تر از آن است که فکرش را می‌کنیم. باید بیاموزیم که مبارزه کنیم برای رشد و پیشرفت‌مان.
در این مدت و برای جمع‌آوری کتاب هرروز مسیرهای طولانی را طی می‌کردم که کتاب‌خانه ساخته شود.‌ من مسیرهای طولانی را با بار سنگینی از کتاب‌های بر دوش پیموده‌ام. با وجود فقر و محدودیت و هزارویک مانع، باز هم کتاب ‌خریدم.
برای فراهم کردن محیط بهتر برای این دختران، دوستانی دارم بهتر از آب روان که به من کمک کردند. شانه‌هایی که در همه حال از من حمایت کردند و می‌کنند و همیشه به من انرژی مثبت می‌دهند.
در طول کلاس درس، همه دلهره و ترس داریم. ترس از این‌که که مبادا طالبان بیایند و برای ما اتفاق بدی بیفتد. اما این ترس باعث نمی‌شود که دست از درس خواندن برداریم و ننویسیم. راستی دخترانم قشنگ می‌نویسند. یادم هست روز اول در مورد آرزوهای‌شان نوشتند. آن‌ها آرزوهایی دارند که حالا آرزوی من هم شده‌اند. ما حالا نه‌فقط هم‌صنفی که هم‌آرزوهای هم هستیم. آرزوی این‌که دختران سرزمین‌مان بی‌سرنوشت، بی‌سواد و محتاج نمانند.
وقتی دوستی به من گفت نشریه‌ای مستقل آغاز به کار کرده که امکان و نشر این روایت‌ها را فراهم می‌کند، باخود گفتم فرصت خوبی است که از تجربه‌ی زیسته‌ی خود بگویم. بنویسم که من هم مثل همه‌ی آن‌هایی که در افغانستان زندگی می‌کنند، سختی و مشکل کم ندارم. اما می‌دانم که خاموشی راه جایی نمی‌برد. می‌دانم که مقاومت در برابر این وضعیت یک مبارزه است. درست است که آن‌ها تفنگ دارند و ما نداریم، اما دست ما خالی نیست. ما می‌توانیم با امکانات محدودی که داریم به یادگیری و مطالعه ادامه دهیم و به پیش‌روی به‌سوی آینده‌ی روشن امیدوارم باشیم.
بیایید به‌جای انتقاد از تلاش و کار دیگران، خود قدم برداریم. لازم نیست که همیشه کار بزرگی بکنیم. خرید از یک دست‌فروش کنار خیابان، آموزش خواندن و نوشتن به فردی که مشتاق آموختن است و یا حتا خواندن داستان برای یک کودک کار و خیابان…، قدم‌هایی است که می‌توانیم برای ساختن دنیایی بهتر برداریم.
در پایان خواستم بگویم: این‌جا در افغانستان، جایی‌که طالبان آموزش را برای دختران حرام اعلام کرده‌اند و هرروز خوشی‌های کوچک را از زنان و دختران می‌ربایند، ما سی و سه دختر با کلی انرژی و عشق برای یادگیری و آموختن مبارزه می‌کنیم. می‌خواستم بگویم در افغانستان، هنوز چراغ مبارزه روشن است.

رویا، دختر هجده ساله است.

Leave a comment