سمت راست سرم درد می‌کند. درد تا میان چشمم پیش می‌رود. از دیشب چیزی نخورده‌ام. احساس ضعف دارم، اما باید به عزیزی بانک بروم و مقداری پول بگیرم. از ترسی که طالبان بر ظاهرم عیب نگیرند، لباس‌های مادرم را می‌پوشم. پدر مرا همراهی می‌کند.
از ساعت نه صبح این‌جا در صف ایستاده‌ایم. حالا دوازده ظهر شده است. جمعیت کلانی پیش روی بانک منتظرند که هرچه زودتر خود را به داخل بانک برسانند و از بانک پول بگیرند. کسی برای رفتن، کسی برای خریدن و خوردن لقمه نانی و کسی برای نجات جان مریض‌اش در شفاخانه، خلاصه هرکس به هر دلیلی می‌خواهد پولش را از بانک بگیرد و برود. جمعیت زیاد است و کار در داخل بانک به آهستگی پیش می‌رود. سه نظامی طالب دم دروازه بانک ایستاده‌اند و به مردم اجازه داخل شدن نمی‌دهند. جمعیت زیاد است و هرکس می‌خواهد زودتر خود را به داخل بانک برساند. همین باعث بی‌نظمی می‌شود. مردم یک‌دیگر را تیلا می‌کنند و فشار می‌دهند. عده‌ای جیغ می‌زنند و عده‌ای نیز فحش و ناسزا می‌گویند. من در میان این‌همه فشار و فریاد و ناسزا، توان تکان خوردن ندارم.
طالبان با قنداق تفنگ مردان را لت‌و‌کوب می‌کنند. زنی از فشار یا ترس از طالب در حال بی‌هوش شدن است. آن‌سوتر دلم به‌حال مرد نحیفی می‌سوزد که طالبی پشت سرهم با سر تفنگ به شکم او می‌زند. مرد دیگری را می‌بینم که از اثر ضربت تفنگ یا چوب‌دست نظامی طالب، پوست صورت‌اش خراشیده است.
طالبان بر سر مردم منتظر فریاد می‌زنند: «شرم کنید! حیا کنید! خودتان را بغل زن‌ها انداخته‌اید. با زن‌ها یکجا نشوید. راه را باز کنید.» صدای زنان را می‌شنوم که بلندبلند می‌گویند: «بی‌غیرت، بی‌حیا، بی‌پدر و مادر، بی‌فرهنگ». نمی‌دانم که مخاطب‌شان کیست؟ مردمی که از سر ناچاری و استیصال به دروازه‌ی بانک هجوم آورده‌اند یا طالبانی که با خشونت می‌خواهند نظم بیاورند؟ صدای زنان و هیاهوی مردان در‌هم آمیخته می‌شود. طالبی سراسیمه در همان نزدیکی که من ایستاده‌ام، لوله‌ی تفنگ‌اش را به‌هوا می‌گیرد و «تق» شلیک می‌کند. صدایی سهم‌ناک و بلندی گوشم را به‌درد می‌آورد و تا درون گوشم سوت می‌کشد. با دست گوش‌هایم را می‌پوشانم و از ترس می‌نشینم و خود را به دیوار تکیه می‌دهم.
لحظه‌ای جمعیت آرام می‌شود. از جایم دوباره برمی‌خیزم و می‌بینم که دیگران هم دوباره به حرکت و صدا درمی‌آیند و تلاش دارند که خود را زودتر از دیگری به دروازه‌ی بانک برسانند. هدف همه گرفتن پول است و حق تقدم را فراموش کرده‌اند. باز همان فشار است و همان بی‌نظمی. در میان فشار جمعیت و گیرو‌کش‌ها، دست راستم به تیزی دیوار برخورد می‌کند و درد سوزناکی را حس می‌کنم، گویی که دیگر دستی ندارم.
برای بار دوم مرد طالب لوله‌ی تفنگ‌اش را به‌هوا بالا می‌برد و این‌بار سه‌بار شلیک می‌کند. صدا بلند و ترسناک در گوشم پژواک می‌شود. می‌ترسم. فکر می‌کنم. دیگر نمی‌توانم روی پاهایم ایستاده شوم. می‌خواهم از این میدان وحشت فرار کنم، اما حتا راه فراری نیست. تقریباً به‌داخل بانک رسیده‌ام. کسی از بانک اعلام می‌کند که پول خلاص شده است و همه به خانه‌های‌شان بروند. جمعیت به‌هیاهو و حرکت می‌آیند. مرد طالب برای بار سوم لوله‌ی تفنگ را به‌طرف هوا می‌گیرد و چهار بار شلیک می‌کند. وحشت سراپایم را می‎گیرد و از ترس می‌خواهم به زیر میز پناه ببرم. خواهر بزرگ‌ترم در همان موقع زنگ می‌زند. قدرت سخن گفتن را ندارم و بغض و ترس راه گلویم را بسته است. جای کلمه از دهانم، اشک قصد سرازیرشدن از چشم‌هایم را دارد. تلفن را قطع می‌کنم که نفس عمیقی بکشم و قدرت دوباره سخن گفتن را بیابم. پیش از این‌که قصد زنگ زدن کنم، خواهرم دوباره زنگ می‌زند. جریان را به او می‌گویم و از او می‌خواهم که به پدر زنگ بزند و بگوید منتظر من بماند، تا من خودم را از آن میدان جنگ و وحشت بیرون بکشم.
دست‌هایم می‌لرزد. حس ضعف در سر تا پایم جاری است. پاهایم توان ایستادن ندارند. سرم درد می‌کند. فکر می‌کنم. هر آن است که همین‌جا بیفتم و زیر پا شوم. بالاخره از میان انبوه جمعیت آدم‌های نگران، با فشار خود را به‌بیرون می‌کشم. نفس‌های عمیق می‌کشم و خود را استوار می‌گیرم. انگار آخرین باری است که فرصت نفس کشیدن دارم.
پدر را که می‌یابم. نفس راحتی می‌کشم و با او راهی خانه می‌شوم. در راه بوتل آبی می‌خرم. تمام تلاشم است که بر آن ترسی که طالب و شلیک‌های هوایی‌اش ساخته بود، فایق آیم و از پدر قدمی دور نشوم. با هم‌دیگر، با دستان خالی، بی‌هیج حرفی، بی‌هیچ گریه‌ا‌ی و با بی‌هیچ فکری به‌سوی خانه می‌رویم. هیچ‌وقت، هیچ‌وقت تا به امروز صدای تفنگ را آن‌قدر نزدیک به‌خود، درست بیخ گوشم نشنیده بودم و سایه‌ی مرگ را نزدیک خود ندیده بودم. شلیک گلوله چنان بلند بود که گوش‌هایم سوت می‌کشیدند. گویی که مرگ در همان نزدیکی است. آن‌روز هم به‌پایان رسید و من از وحشت نمردم. هنوز در جدال هستم که برای زنده ماندن تقلا کنم.

Leave a comment