من بهعنوان یک پناهنده در کانادا بزرگ شدم. در کودکی از پدر و مادرم در مورد افغانستان زیبا بسیار شنیده بودم. کشوری که به یادم نمانده، چون وقتی خانوادهی کوچکم مجبور به ترک افغانستان شدند، من کمتر از یکسال سن داشتم. قصههای زندگی و مهاجرت پدر و مادرم بخشی از هویت من بودند، ولی خاطرات خود من نبودند. آنچه خودم شاهد آن بودم، اخبار ناگواری از جنگ و رنج مردم کشورم زیر سلطهی ایدئولوژیهای تحمیلشدهی خشونتپرور بود.
در سال ۲۰۰۵ برای اولین بار به کابل رفتم. پیش از آن نمیدانستم چه در انتظارم خواهد بود، اما آنچه دیدم، مرا برای همیشه عوض کرد. آنجا با تواناییها ،عشق، موسیقی، شعر و عزم و ارادهی مردم افغانستان آشنا شدم. با سرزمین و مردمی پیوند دوباره یافتم که دهههای جنگ نتوانسته بود روحیهی آنان را در هم بشکند. با وجود اینکه شاهد رنجهای بسیاری بودم، اما مهماننوازی پرآوازهی افغانستان را نیز تجربه کردم. این همان مهمانوازی است که هر کسی که بهخانهی یک افغان رفته باشد، در خیابانهای افغانستان قدم زده باشد یا حتا از بازارهای آن خرید کرده باشد، آن را همیشه به یاد خواهد داشت. من همیشه به مهربانی و عطوفتی که در مردمم دیدم، فکر میکنم. وقتی زلزله میشد یا سیل خانوادهها را متضرر میساخت، کودکان کار از پول کم خود کمک میکردند. پس از حملههای وحشتناک انتحاری، صف طولانیای از اهداکنندگان خون در اطراف شفاخانهها شکل میگرفت. به یاد دارم که پس از وقوع سونامی در اندونیزیا، کشور فقیر ما کمکهای خود را به کشوری ثروتمندتر از خودش فرستاد. از روی تجربهی زندگی خود در افغانستان با جرات و بدون شک میتوانم بگویم که مهربانی و ترحم، بخشی جداناشدنی فرهنگ این کشور است. پس از یکسال سختی که گذشت، خوب است بخش بزرگی از این مهر و محبت درونی را بهخود و هویت خود معطوف کنیم.
بیائید از گفتوگو دربارهی اشتباهات آغاز کنیم. چرا افغانستان به این روز رسید و مقصر چه کسانی بود؟ من نمیخواهم با کسی مخالفت کنم که میگوید رهبران گذشتهی ما مسئول وضعیت فعلی هستند. آنان بدون شک مسئول بهوجود آمدن اوضاع فعلی و درد و رنجی که بر ما رفت، هستند. اینروزها از زبان هر افغان شنیدهام که باید دست از ملامت کردن دیگران برداریم. ما همه را سرزنش میکنیم جز خودمان. در واقع من اینقدر این جملات را میشنوم که به معمولترین روایتها در مکالماتمان تبدیل شده است. مسولیتپذیری خوب است، اما همانگونه که نباید انگشت ملامت را تنها بهسوی دیگران بگیریم، عادلانه هم نیست که بگوئیم فقط و فقط ما مردم افغانستان مقصریم.
اگر دمی درنگ کنیم و همان درکی را که نسبت به دیگران داریم، بهخود نیز داشته باشیم، میتوانیم بپرسیم که آیا مردم عادی افغانستان چقدر مقصر شکلگیری وضعیت موجود اند؟ آیا به دهقانان و کارگران کشور ما فرصتی داده شد که در تصمیمهای رهبران حکومت یا جامعهی جهانی سهمی بگیرند؟ حکام بهندرت حقی برای شهروندان افغانستان قائل بودند. حتا زمانی که جنبشهای اجتماعی برای حق مشارکت مردم به راه میافتادند. وقتی در افغانستان زندگی میکردم، من شاهد آن بودم که تمام تلاش مردم عادی صرف زنده ماندن و تهیهی حداقل امکانات برای خانوادههایشان میشد. وقتی یک نظام بهشکلی طراحی شده باشد که صدای مردم در آن نقشی نداشته باشد، بار مسئولیت شکست نظام هم نمیتواند روی شانههای این مردم باشد.
اگر فقط بگوئیم ما شکست خوردیم، دولت و ارتش ما شکست خورد، بدون اینکه چیز دیگری به این بیانیه اضافه کنیم، باز مهربانی خود را صرف دیگران کردهایم. ناتو و کشورهای قدرتمند نیز در بیست سال گذشته ادعا میکردند که امنیت میآورند. از نسلی به نسل دیگر، افغانستان شاهد دخالت مستقیم این کشور و آن کشور بوده است. دوباره همان وضعیت حاکم شده است. رهبری انحصاری بازگشته و تنها در نام و چهرهها تفاوت آمده است. اما مشکلات مردم افغانستان همچنان ادامه دارد. ما بهتنهایی مسئول این مشکلات نیستیم.
اکنون جامعهی دیاسپورای ما دور از خشونت (دستکم خشونت فیزیکی) زندگی میکند. درست مثل خانوادهی من که وقتی طفل کوچکی بودم، به کشوری امن پناه آوردند، خانوادههای بسیاری در کشورهای مختلف جهان پناهنده شدند. در روند اسکان مجدد، ما افغانها بار دیگر نسبت بهخود و آنچه از دست دادهایم حس ترحم نداریم و در عوض توجهمان به قدردانی از دیگران است. هرچند ما باید بهخاطر رسیدن بهجای امن سپاسگزار باشیم، اما باز هم بر بخش مهمی از واقعیت چشم میپوشیم. افغانها نقل مکان کردند، زیرا خانههایشان ناامن شده است. فراموش نکنیم که وقتی زندگی جدیدی را در بیرون از افغانستان شروع میکنیم، به قیمت از دست دادن زندگی دیگری است که نمیخواستیم ترکش کنیم. من هیچ افغانی را ندیدهام که بخواهد به هر دلیلی جز مسائل امنیتی، برای همیشه افغانستان را ترک کند.
وقتی درد آنچه از دست دادهایم را برای آغاز زندگی دوباره دفن میکنیم، آن درد از بین نمیرود. تمرکز بر چیزهای خوب و نادیده گرفتن گذشته شاید برای مدتی التیام بخشد، اما آن درد دوباره به سراغ نسل دوم میآید که باید هویت خود را بی آنکه بداند آیا سزاوار زندگی بهتری هست یا نه، دریابد. اگر دلسوز خود باشیم، خواهیم دید که شرایط بهوجود آمده ارتباطی به بخت و طالع ندارد و ما مستحق برخورداری از امکانات هستیم. شاید در خانهی جدیدمان امنیت پیدا کنیم، اما درد از دست دادن خانه و آوارگیمان یک روند طولانی سوگواری است.
ما شاهد تکرار چرخهی معیوب درد در افغانستان هستیم. اینبار، ما باید به روایتهای خود جزئیات بیشتری بیافزائیم. ما باید در پهلوی مسئول دانستن رهبری گذشته، این را هم در نظر بگیریم که کشور ما بهخودی خود ویران نشده است. ما میتوانیم قدر فرصتهای خارج از کشور را بدانیم و در عین حال متوجه باشیم که ترک اجباری وطن آسیب جبرانناپذیری بر پیکر افغانستان و ارتباط ما با هویتمان وارد میکند. من بیزارم از اینکه بپذیرم این کابوس وحشتناک به آسانی و بهزودی تمام شدنی نیست. اگر به عزت نفس خود توجه داشته باشیم و حقوقی که ما مستحق آن هستیم، ما میتوانیم مسئولیتپذیر باشیم و این گونه شاید چرخههای تکرار را بشکنیم.
از صمیم قلب، من ایمان دارم که وقتی خودمان روایت جامعتری از آنچه ما را به اینجا رسانیده، روایت کنیم، به نتایج بهتری نیز خواهیم رسید. زمان آن رسیده که مهربانی و شفقت پرآوازهی مردم افغانستان را بهخود نیز روا داریم.
مینه شریف یک رضاکار اجتماعی، تهیهکنندهی برنامههای رسانهای و بنیانگذار برنامهی آموزشی «خواهران برای خواهران» برای زنان و دختران افغانستان است.


