وحشت‌زده و نگران هر شب همراه پدر از تلویزیون اخبار می‌شنویم، اخباری که همه تلخ‌ و نگران‌کننده‌اند. مدتی است دانشگاه به‌خاطر مشکلات امنیتی تعطیل است.

حالا هرروز ولایتی سقوط می‌کند. جنگ که به نزدیکی‌های هرات می‌رسد، نگرانی بیش از پیش به‌سراغ ما می‌آید. سر پدر سفید می‌شود. مادر نگران است. نگران پدر، نگران برادرانم، نگران من و نگران خواهرم است. آوازه است که طالبان دختران نوجوان را غنیمت جنگی می‌گیرند.

امروز پنجشنبه دوازدهم اگوست است. برای گرفتن پاسپورتم به اداره‌ی پاسپورت می‌روم. پاسپورت نیامده است. در راه برگشت به‌خانه، شهر را وحشت‌زده می‌یابم.

به خانه که می‌رسم، پدر می‌گوید من و خواهرم کابل برویم، شاید امن‌تر باشد. به گمان پدر کابل پایتخت است و احتمال سقوط آن کم‌تر. هنوز ساعتی نمی‌گذرد که هرات سقوط می‌کند. شهر تاریک می‌شود. گویا که مردم با برق‌های خاموش عزاداری‌شان را اعلام می‌کنند. تنها صدایی که شنیده می‌شود صدای گلوله است. طالبان از مستی پیروزی‌شان تیرهای شادیانه‌ فیر می‌کنند. ما همه مستأصل و نگران هستیم. در این شب وحشت و درد، شور زندگی از ما گرفته می‌شود.

آروزیم بود که روزی رئیس‌جمهور افغانستان شوم. به همین علت با شور و اشتیاق در دانشگاه علوم‌ سیاسی می‌خواندم. در صفحه‌ی مبایلم، تصویر ارگ ریاست‌جمهوری را گذاشته بودم که هر لحظه به یاد بیاورم که هدفم چیست. در جامعه‌ی مردسالار افغانستان، برای یک دختر داشتن آرزوی بزرگ آسان نیست، اما آن زمان به تغییر باور داشتم. امروز یک‌شنبه، پانزدهم اگوست، عکس ارگ ریاست جمهوری با بیرق سفید را در اینترنت می‌بینم. دنیایم سیاه می‌شود و شور زندگی در من می‌میرد.

با سقوط کابل تمام آرزوهای من و دخترانی مثل من با خاک یک‌سان می‌شود. پدرم دلداری می‌دهد و می‌گوید طالبان تغییر کرده‌اند، به حقوق زنان احترام می‌گذارند، به چشم‌های‌اش که نگاه می‌کنم، می‌دانم این جملات را تنها برای دل‌خوشی من می‌گوید.

چندی بعد با باز شدن دانشگاه، اندکی دل‌خوشی و امید به دلم می‌آید. شنبه آماده‌ی رفتن به دانشگاه هستم که شکیلا هم‌صنفی‌ام تلفنی خبر می‌دهد، طالبان امر کرده‌اند که دختران سراپا سیاه بپوشند و ماسک سیاه بزنند. در هرات اغلب دختران «چادرنماز» می‌پوشند. به‌خود دلداری می‌دهم که مشکل بزرگی نیست. با چادرنماز و ماسک سیاه به دانشگاه می‌روم.

وقتی که وارد محوطه دانشگاه می‌شوم، دختران در یکی از دهلیزها منتظر هستند تا پسران وارد کلاس شوند. سیاست طالبان است تا مطمین شوند که پسران و دختران یکدیگر را نمی‌بینند. صنف را با کشیدن پرده‌ای از میان به مردانه و زنانه تقسیم کرده‌اند. ما دختران پشت پرده می‌نشینیم.

استادها‌ی ما همه برکنار شده‌اند. ساعت اول، درس “تاریخ اندیشه سیاسی در غرب” داریم. استاد جدید ملا و فارغ التحصیل شرعیات از دانشگاه قندهار است و به مضمون درسی آن ساعت هیچ آگاهی ندارد.

یک هفته می‌گذرد. صنف دانشگاه عملا به مدرسه دینی تبدیل شده است. به غیر از آن، موضوع بحث استادها فقط نقد حکومت پیشین و اتهام ترویج بیست سال فحشا و بی‌حیایی زنان است.

همان روزهای اول از صحبت و پرسش منع می‌شویم تا مبادا صدای ما باعث تحریک استاد و هم صنفی‌ها از پشت پرده شود. هفته‌ی بعد صنف‌ها را جدا می‌کنند. به خود امید می‌دهم شاید بتوانیم آزادانه بحث کنیم و سوال بپرسیم. اما نه! همه چی بدتر می‌شود. استاد ثقافت، از خانه‌ بیرون آمدن دختران را محکوم می‌کند. به ظن او، این کار باعث اشاعه فحشا و به گناه افتادن مردان می‌شود. به سخنش که اعتراض می‌کنم، از صنف اخراج می‌شوم.

در کلاس دیپلماسی، خواندن سیاست برای زنان حرام دانسته می‌شود. پس از این‌که پرسش‌هایی مطرح می‌کنم، متهم به بی‌نظمی و اختلال در صنوف درسی می‌شوم. به ریاست دانشگاه فراخوانده می‌شوم که کتبأ تعهد بدهم دیگر در صنف بی‌نظمی نخواهم کرد. رئیس دانشکده سرزنش‌‌ام می‌کند و می‌گوید، این‌که او را وادار به گفت‌وگو می‌کنم، باعث می‌شوم که او مرتکب گناه شود، پس بهتر است سرم را پایین بگیرم و چیزی نگویم.

روی تمام آرزوهایم خط می‌کشم. ترک تحصیل را ترجیح می‌دهم به تحصیل در محیطی که به جرم زن بودن هر روز توهین و تحقیر می‌شوم. حالا دیگر زندگی نمی‌کنیم فقط روزهاست که می‌گذرد. طالبان با بیست سال قبل هیچ فرقی نکرده‌اند. تنها ظاهرشان فریبنده‌تر شده است. با روی کار آمدن دوباره طالبان، اخبار همه از اسارت دختران، چهره ممنوعه زنان و قصه ناتمام زن‌کشی است. ما دختران افغان سرخط تلخ‌ترین اخبار جهانیم.

هیچ کسی آرزو ندارد تا خانه‌اش، وطنش و امیدش را ترک کند تا به ملک بیگانه برود و مجبور شود غريب و تنها از صفر شروع كند. اما با آمدن طالبان عرصه زندگی چنان تنگ شده که هر کسی به گریز از وطن می‌اندیشد.

من دیگر آن دخترک 21 ساله سرشار و شوخ نیستم. میل زندگی را از من گرفتند. دل‌خوشی‌ام را از من گرفتند. امیدهایم را کشته‌اند. تنها به مهاجرت فکر می‌کنم تا شاید بتوانم زنده بمانم و زندگی کنم. نمی‌بخشم آنانی را که شور زندگی را از ما دختران گرفته‌اند. 

Leave a comment