حماسه از جمله نخستین زنانی است که در اعتراض به سیاست‌های زن‌ستیزانه‌ی طالبان به خیابان‌ها رفت. او که هجده سال سابقه کار تخصصی و مسئولیت جندر را در کارنامه‌ی خود دارد، در مسیر این اعتراضات، هزینه‌ی سنگینی پرداخته و کودک متولد نشده‌اش را از دست داده است. در این گفتگو، پای صحبت‌های او نشسته‌ایم تا از چگونگی پیوستن به اعتراضات، تجربه‌ی زندان، لت‌وکوب، آوارگی در داخل کشور و دیگر رنج‌هایی که در این مسیر متحمل شده است، بشنویم.

زن‌تایمز: خودتان را معرفی کنید.

حماسه: یک زن معترض و یک مادر هستم. ۱۸ سال در یک وزارت‌خانه به عنوان عضو مسلکی، کارشناس و مسؤل جندر کار کرده‌ام. در رادیو صلح جبل‌السراج نیز دو سال به عنوان گوینده و مدرس برنامه‌ی آموزشی زبان انگلیسی فعالیت داشتم. یکی از کارهایی که به آن افتخار می‌کنم، باسواد کردن ۶۰ زن است؛ من شخصاً به آن‌ها آموزش دادم تا خواندن و نوشتن را بیاموزند. در رشته‌ی علوم طبیعی از دانشگاه تعلیم و تربیه‌ی کابل لیسانس دارم و سه سمستر از دوره‌ی ماستری‌ام را نیز گذرانده بودم که درِ دانشگاه‌ها به روی زنان بسته شد.

زن‌تایمز: از چه زمانی معترض بودید و این حس اعتراض اولین بار با چه مسئله‌ای در وجود شما بیدار شد؟

حماسه: دور اول حکومت طالبان، من صنف پنجم مکتب بودم که به پاکستان مهاجر شدیم. همان زمان با رادیو بی‌بی‌سی مصاحبه‌ای داشتم و به عنوان یک شاگرد مکتب، نگرانی‌ام را از آمدن طالبان و بسته شدن مکاتب بیان کردم. آن اعتراضِ دوران کودکی همیشه در یادم ماند. از همان کودکی خودم را در مقابل بسته شدن مکاتب، معترض می‌دیدم.

تا اینکه در دور دوم به قدرت رسیدن طالبان، در تاریخ ۳ سپتامبر ۲۰۲۱، انجنیر نوریه حق‌نگر با من تماس گرفت و از برگزاری اعتراضات خبر داد. اما متأسفانه وقتی به محل تجمع زنان رسیدم، چون اولین اعتراض در مقابل طالبان بود، آن‌ها اعتراض را به شدت سرکوب کرده و صف زنان را از هم پاشانده بودند. من از کودکی درک کرده بودم که آمدن طالبان چقدر می‌تواند به زنان ضربه بزند؛ چون بسیاری از زنان هم‌سن و هم‌صنفی‌های خودم از این وضعیت متضرر شده و بی‌سواد مانده بودند. می‌دانستم که این بار هم همان فاجعه تکرار خواهد شد، به همین دلیل در دومین روز اعتراضات به خیابان رفتم. در ۴ سپتامبر، انجنیر نوریه حق‌نگر به من گفت که کرمچ بپوشم تا راحت‌تر بتوانم بدوم یا دوشادوش دختران دیگر راه بروم. چون حامله بودم، یک جوره کرمچ تهیه کردم تا راحت‌تر باشم.

زن‌تایمز: روز سقوط کابل کجا بودید و آیا از همان روز به اعتراضات خیابانی فکر می‌کردید؟

حماسه: آن روز سر کار بودم و مثل هر زن دیگری در دفتر کارم غافلگیر شدم. در آن لحظات به زنانی فکر می‌کردم که سرپرست خانواده بودند؛ زنان بیوه‌ای که نان‌آورِ مرد نداشتند. به این فکر می‌کردم که سرنوشت آن‌ها چه خواهد شد؟ چطور کرایه‌ی خانه‌شان را پرداخت خواهند کرد؟ بله، قطعاً به اعتراض فکر می‌کردم، اما آن روز مثل بقیه در وحشت فرو رفته بودم.

زن‌تایمز: از اعتراض ۴ سپتامبر ۲۰۲۱ بگویید؛ آن روز چه اتفاقی افتاد؟

حماسه: آن روز طالبان ما را در ساحه‌ی فواره‌ی آب محاصره کردند و رفتار بسیار وحشیانه‌ای داشتند. ما شعار می‌دادیم که حق آموزش و کار می‌خواهیم، اما آن‌ها با دنده‌برقی به جان ما افتادند و گاز اشک‌آور شلیک کردند. با قنداقِ تفنگ چنان بر سر نرگس سعادت کوبیدند که سرش شکست و غرق در خون شد. دخترها پراکنده شدند. در آن میان، من که حامله بودم، تمام حواسم به شکمم بود. یک عسکر طالب با قنداق محکم به شانه‌ام کوبید که باعث شد روی زمین بیفتم. جیغ زدم: «حامله هستم، نزن!» اما او با لگد محکم به کمرم زد. یک زن معترضِ دیگر کمکم کرد تا از زمین بلند شوم. گاز اشک‌آور هم باعث حساسیت شدیدم شده بود. حالم بسیار بد بود، اما با هزار زحمت و دوان‌دوان خودم را به نزدیکی وزارت مخابرات رساندم. آنجا یک تاکسی گرفتم و به خانه‌ی دخترعمه‌ام رفتم. فوراً داکتر خبر کردیم، اما بعد از معاینه گفتند که طفلم از بین رفته است.

زن‌تایمز: یک طالب باعث شد که شما کودک خود را از دست بدهید؟

حماسه: راستش به خاطر آن اتفاق، هنوز نمی‌توانم خودم را ببخشم. خیلی دوست داشتم یک دختر داشته باشم، اما یک طالب دخترم را از من گرفت. بعد از آن اتفاق، مدام خواب می‌دیدم که دو دستِ نوزاد به سمتم دراز شده و می‌گوید: «مادر، کمکم کن.» نزدیک به چهار ماهه حامله بودم و خیلی امید داشتم که او را به دنیا بیاورم، اما او را از من گرفتند.

زن‌تایمز: بعد از این اتفاق، حتماً خشمگین‌تر شدید و اعتراضات تان را شدت بخشیدید؟

حماسه: بله، از همان روز تا الان عصبانی هستم. به گروه‌های دختران معترض پیوستم. در همان روزها، همراه با تعدادی از دختران، «تیم اتحاد و همبستگی زنان افغانستان» را ایجاد کردیم. تقریباً چهار سالِ تمام در همه‌ی اعتراضات و جلسات حضور داشتم و همیشه می‌گفتم که زنان افغانستان نباید در مقابل طالبان سکوت کنند.

زن‌تایمز: بازداشت هم شدید؟

حماسه: بله، در تاریخ ۲۰ آگوست ۲۰۲۳ بود که من را همراه با پنج زن معترض دیگر از ساحه‌ی خیرخانه دستگیر کردند. آن شب یک گردهمایی دوستانه اما با ماهیت اعتراضی داشتیم که ناگهان وارد حویلی شدند. با قنداق تفنگ ما را لت‌وکوب کردند. هرچند همگی می‌گفتیم که فقط برای مهمانی آمده‌ایم، اما ما را بازداشت کردند. آن روز کیسه‌ی سیاهی روی سرم کشیدند و همه‌مان را به مکان نامعلومی بردند. یکی می‌گفت حوزه است، دیگری می‌گفت ما را به مقام ولایت کابل برده‌اند. یک شبانه‌روز آنجا زندانی بودیم. بعد از آن، من را در نزدیکی یک فروشگاه در پایینِ شهر رها کردند؛ اصلاً نفهمیدم از کجا به آنجا رسیده بودم.

زن‌تایمز: پیش از آن هم حتماً تهدید شده بودید!

حماسه: در جنوری ۲۰۲۲، بعد از دستگیری دور اول دختران معترض، طالبان پشت خانه‌ی ما هم آمدند. من قبل از ورودشان توانستم از خانه خارج شوم، اما آن‌ها وارد خانه شدند و با مردهای خانواده‌ی ما درگیر شدند. آن زمان در حوزه‌ی دهم شهر کابل زندگی می‌کردیم. به محض اینکه صدای رنجر را شنیدم، عاجل از منزل پایین رفتم و وارد خانه‌ی همسایه شدم. همسایه‌مان خانواده‌ی مهربانی بودند؛ برایم یک چادری و یک جفت کفش راحت پیدا کردند تا بتوانم فرار کنم. آن روز پایم افگار شد، اما پیاده خودم را به سرای شمالی رساندم. از آنجا پشتِ داله‌ی یک موتر نشستم تا به خانه‌ی یکی از اقوام در کاپیسا بروم. اصلاً پول همراهم نبود و به موتروان التماس می‌کردم که مرا برساند. او هم گله می‌کرد که زن‌ها همین‌طور سوار داله می‌شوند و بعد کرایه نمی‌دهند.

زن‌تایمز: آن روز طالبان با مردهای خانواده‌تان چگونه برخورد کردند؟

حماسه: آن روز فقط اخطار دادند و رفتند. اما در اواخر ۲۰۲۳، استخبارات طالبان خُسرم را برای نظارت و بازجویی احضار کرد. او چندین روز می‌رفت و اظهارات می‌داد. در نهایت با ضمانت مردم توانست خودش را از دست استخبارات رها کند.

زن‌تایمز: از روزی بگویید که پشت داله‌ی موتر به سمت کاپیسا می‌رفتید.

حماسه: بله، آن روز خودم را به خانه‌ی یکی از اقوام در کاپیسا رساندم و نُه ماه آنجا ماندم. در آن مدت، در تندورخانه‌ی آن‌ها یک صنف ایجاد کردم و به دخترانی که از مکتب بازمانده بودند، ریاضی و انگلیسی تدریس می‌کردم. در آن نُه ماه، حال همه‌ی ما خوب بود. دخترها می‌گفتند که از فکر خودکشی بیرون آمده‌اند. با حضور در صنف من که در یک تندورخانه‌ی تاریک و سیاه با تنها یک تخته‌ی سفید برگزار می‌شد، دخترها دوباره امیدوار شده بودند. اما طالب‌ها خانه‌ی آن‌ها را نیز تلاشی می‌کردند. در نهایت، با وجود اینکه فامیل شوهرم بودند، از من معذرت خواستند و مجبور شدند مرا از خانه بیرون کنند. بعد از آن به سیدخیل و جبل‌السراج در ولایت پروان رفتم.

زن‌تایمز: وقتی از کاپیسا رفتید، چقدر در جبل‌السراج ماندید؟

حماسه: ابتدا به سیدخیل رفتم و هشت ماه آنجا زندگی کردم. در واقع بین جبل‌السراج و سیدخیل در رفت‌وآمد بودم. خانه‌ی یکی از شاگردان سابقم در سیدخیل بود که به آنجا پناه برده بودم. آن‌ها خانواده‌ی فقیری بودند اما به من جا دادند. روزها اصلاً آب نمی‌نوشیدم تا مجبور نشوم برای تشناب از اتاق بیرون بروم. در شبانه‌روز فقط یک وعده غذا می‌خوردم. آنجا مریض شدم و گرده‌درد گرفتم. شاگردم فکر کرد که ضعیف شده‌ام، به همین دلیل یک تکه گوشت قاق خشک آورد و برایم شوربا پخت. اما گوشت کرم زده بود و بعد از خوردن آن، حالم واقعاً بد شد. با همان تنِ بیمار از آنجا بیرون زدم و خودم را به خانه‌ی برادرم در کابل رساندم.

زن‌تایمز: در مدتی که شما در ولایات سرگردان بودید، پسر و شوهرتان کجا بودند؟

حماسه: پسرم پیش خشویم بود و شوهرم نیز مثل من در خانه‌ی اقوام آواره شده بود.

زن‌تایمز: آیا در کابل دوباره طالبان شما را تعقیب کردند؟

حماسه: بله، در کابل هم تحت تعقیب بودم. دسامبر ۲۰۲۴ بود که تماسی دریافت کردم. وقتی جواب دادم، شخصی از پشت خط گفت: «خبیث! با زندگی خداحافظی کن! این بار نمی‌توانی فریب بدهی.» آن لحظه در لیسه‌ی مریم بودم؛ فوراً سیم‌کارت را درآوردم، همان‌جا انداختم و موبایلم را هم به یک دکاندار دادم. از لیسه‌ی مریم به سمت دارالامان رفتم و به شوهرم زنگ زدم. در مدت کوتاهی با هماهنگی دوستانی که قبلاً از کشور خارج شده بودند، ویزای پاکستان را گرفتیم و در ۶ جنوری ۲۰۲۵ به پاکستان آمدیم. سه ماه در آنجا ماندیم و سپس به هالند پناهنده شدیم.

زن‌تایمز: آیا با جنبش‌های سیاسی مردان در ارتباط بودید؟

حماسه: نخیر، اصلاً با هیچ جنبش مردانه‌ای در ارتباط نبودم.

زن‌تایمز: چرا طالبان اعتراض‌های شما را تا این حد جدی گرفتند؟

حماسه: چون طالبان از زنان آگاه و معترض می‌ترسند.

زن‌تایمز: تا چه زمانی به مبارزه ادامه می‌دهید؟

حماسه: تا زمان آزادی، و تا وقتی که زنده هستم در همین مسیر اعتراض می‌مانم. دردِ از دست دادن جنینی که گمان می‌کردم دخترم است، هرگز فراموشم نمی‌شود. دخترِ معترضم؛ یگانه آرزوی من این بود که یک دختر با شهامت داشته باشم. گاهی حس می‌کنم که در این دنیای بی‌رحم، دخترم مرا تنها گذاشته است.

Leave a comment