بازمانده‌ی سیلاب غور: صدا می زدند، نجاتم بدهید، ولی من فقط چیغ گریه می کردم

ساعت ۵ و ۳۰ دقیقه‌ی عصر بود. تازه از مدرسه به خانه رسیده بودم. ابرهای تیره و تاریک آسمان روستا را فرا گرفته و غرش هوا و رعد و برق شدید در بین دختران و کودکان روستا وحشت انداخته بود. دو خواهر...

اشتراک در خبرنامۀ زن‌تایمز

* indicates required